تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

آنقدر درگیر کار شدم که گذر زمان را حس نمی کنم گاهی پیش اومده وقتی به ساعت نگاه میکنم میبینم نزدیک رفتنه و من هنوز اندر خم یک کوچه ام. کنار تمام این کارها هفته ای دو روز هم باید برم کلاس، با اینکه نوع کلاسش با کارهایی که من انجام میدم ارتباط مستقیم نداره ولی مطالب گفته شده تو اون کلاس برای اطلاعات عمومی خیلی خوبه و شاید برای من یک جنبه استراحتی هم اون کلاس داره استاد شوخ و بذله گوی کلاس هم خالی از لطف نیست

پرهام هم مثل روال قبل به شیطنتهاش ادامه میده و کارهای جدید هم به کارهای قبلی اضافه میکنه نسبت به هر چیزی کنجکاوی میکنه و عکس العمل نشان میده دیشب ساعت ۱۲ کانال یک برنامه ای در مورد حیات وحش ایران در ناحیه خراسان نشان میداد و اینکه برای حفاظت یوزپلنگ چه راههایی را پیش گرفتند یک یوزپلنگی را که تصادف کرده بود و در حال تاکسیدرمی بودند را هم نشان داد پرهام سریع از جاش بلند شد و رفت پلنگ خودش را آورد و شروع به نوازش و بوسش کرد من و فرید که از تعجب فقط هم را نگاه میکردیمو این شکلی  شده بودیم.

جدیدا تمام خواستهاش را با حرف زدن به من می فهمونه ولی نمی دانم این کلمات را از کجا درمیاره و من باید از کدام فرهنگ لغت معنی کلمات را یدا کنم ا... اعلم، مثلا

گربه: آپ پپ ، جوجو: پوپا، سگ:هاپ پوپ، مامان :گویی،آنا، مامان و گاهی هم اسمم را صدا میزنه، ماشین: اتوپ، وخلاصه اینکه من نیاز به یک کامپایلر جدید دارم

چند شب پیش پرهام را بردیم فروشگاه رفاه تا یکسری خریدامون را انجام بدیم حسابی صفا کرد و در نهایت بین اون همه وسایل موجود تو فروشگاه به اون بزرگی برای خودش یک دمپایی صورتی دخترونه انتخاب کرد و هر کاری کردم رنگ دیگه ای برداریم نشد که نشد

جدید به شدت ددری شده و وقتی من میرسم خانه اگه شازده بیدار باشه دستور اکید میفرمایند که بریم دد. به خاطر همین مجبوریم بیشتر اوقات را تو حیاط بگذرونیم و کارهای خانه را فرشته های آسمانی انجام بدن و به خاطر کندی کار فرشته ها بیشتر مواقع خانه ما با بازار شام زیاد فرقی نداره چون تا فرشته جاروبرقی روشن میکنه پرهام جاروبرقی را میخواد و فرشته بیکار میمونه و چون فرشته آسمانی خانه ما هم بازیگوشه خودش هم با پرهام بازی میکنه

دلم میخواد خیلی بنویسم ولی واقعا فرصت ندارم. از همین جا از همه دوستای خوبم که مرتب به من سرمیزنند و برام پیغام میزارند و من نمیتونم بهشون به طور مستمر سر بزنم معذرت میخوام

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 9:9 توسط مامان پرهام |

آموزش غذا خوردن

سلام به همه دوستای خیلی خیلی مهربون وبلاگی که همیشه و همیشه به من لطف داشتند و از راهنمایی هاشون استفاده میکنم و چقدر لذت بخشه وقتی میبینی کسانی را که  نمیشناسی و هیچوقت ندیدی مثل یک دوست صمیمی برات دلسوزی میکنن و تجربیاتشون را در اختیارت قرار میدن

چند روزی میشه که به جای اینکه پرهام را مجبور به خوردن غذا کنم سعی میکنم از راههای دیگه ای بهش غذا بدم و تشویقش میکنم که خودش غذا بخوره و با هر قاشقی که تو دهنش میره شروع میکنیم به دست زدن و شعر خوندن و تقریبا داره موثر واقع میشه البته از حجم غذایی که باید بخوره خیلی کمتر میخوره ولی چاره ای نیست دیگه کشش را نداشتم که به روش سامورایی بهش غذا بدم و تمام خانه را دور بزنیم حتی گاهی مجبور بودم برم پشت بام و یا تو حیاط کنار باغچه و آنجا بهش غذا بدم. فرید که خیلی از این بی اشتهایی پرهام عصبی شده و همش میگه چرا پسرم رشد نمیکنه ؟ پس کی بزرگ میشه ؟ 

پسر کوچولوی قشنگم دیگه همه حرفهامون را میفهمه و هر کاری را که بهش میگیم انجام میده، تمام اسباب بازی هاش را می شناسه یک هفته ای میشه براش جعبه باغ وحش هاش را باز کردم و به جز کرگدن بقیه را سریع پیدا میکنه نمیدونم چه خصومتی با کرگدن داره که اصلا نمیخواد باهاش دوست بشه روحیه بچه ام لطیفه دیگه

پرهام  اولین کلمه آذری خودش آنا (مادر) را هم  یاد گرفته و حالا خوشحالم که میتونه مامان فرید جون را راحت صدا بزنه حقیقتش را بخواین بدونید فکر کنم رگ ترکیش به فارسیش بچربه چون آنا را بعد از چند بار تکرار یاد گرفت و حالا به منم میگه آنا آنا

پرهام جون یک کار دیگه هم دوست داره انجام بده این که یک خودکار یا مداد دست بگیره و روی یک کاغذ خط خطی کنه ولی من از اینکه براش مشکلی پیش بیاد و توی چشم و دهانش بره نگرانم.

خانه مامانم نقاشی و یکسری کارهای تعمیراتی دارن انجام میدن پرهام جون سرگردان شده چند روزی بابا فرید قراره پرهام را نگه داره چند روزی هم من نیام سرکار البته اگه بتونم از کلاسهام جیم بشم

دیروز با یکی از همکارام حسابی کنتاکت کردیم از آدمهایی که برای پیشبرد کار خودشون دیگران را زیر سوال میبرن اصلا خوشم نمیاد و این همکارم هم از این تیپ آدماست و وقتی تو نیستی شروع به شانتاژ کردن میکنه مثلا از نظر سنی هم ۱۰-۱۵ سالی هم از من بزرگتره و ادعای عقل کل بودن هم میکنه ولی دریغ از یک سنجد عقل تو اون کله کروی

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 8:20 توسط مامان پرهام |

شیطانک مامان

از روز سه شنبه یک کم گلو درد داشتم به خاطر همین سرکار نیامدم موندم خانه و با پسری حسابی خوش گذروندم پرهام برای خودش تا ۱۰ صبح میخوابید و بعد بلند میشد و فکر میکرد بعدازظهر شده که مامانش خانه است سعی میکردم بهش صبحانه بدم البته نان سنگک و بربری را دوست داره ولی با بازی بهش کره و پنیر و زرده تخم مرغ هم یک کوچولو دادم البته خدا پدر لباسشویی را بیامرزه که سر پرهام را گرم کرد تا منم بهش یک چیزایی بدم.

با کارهایی که میکنه میفهمم خیلی بزرگتر شده هم از نظر جسمی و هم از نظر فکری خوب رشد کرده هر کاری را که بهش میگم انجام میده یعنی همه حرفهای من میفهمه عاشق کارهای خطرناکه از تخت ما بالا میره و از اونور میاد پایین فداش بشم که میفهمه اول باید دمر بخوابه و بعد از تخت بیاد پایین وقتی هم که پاهای کوچولوش به زمین میرسه نگاه میکنه بعد هم میشینه.

حرف زدنش هم که من کشته همه کلمات را با تغییراتی میگه و برای خودش داستان سرایی میکنه با خرسهاش خیلی خوب کنار میاد بغلشون میکنه ناز و بوس و ابراز احساسات، از برنامه شادونه خانم خوشش میاد وقتی صبح نشان میده با دقت نگاه میکنه گاهی میخنده و گاهی جیغ میکشه.

از یک لحظه آرامش و آسایش هم خبری نیست تا خوابیده که هیچ از لحظه ای که بیدار میشه در حال جنب و جوش و راه رفتن و زمین خوردن و بلند شدنه و همش هم من را صدا میزنه الهی مامانت قربونت بشه که همبازی کوچکتر از اون پیدا نکردی تمام این چند روز با هم بازی کردیم و تا سرم به کاری گرم میشه میگه ماما مامان بیا و فورا دستاش را باز میکنه که بغلم کن با هم بریم بازی کنیم.

از پنجشنبه هم بابا فرید خانه بود دیگه همبازی هاش زیاد شده بودن، پنجشنبه شب هم حسابی با دایی علی و دایی محمد بازی کرد و وقتی میخواستیم برگردیم جیغ و دادی راه انداخته بود که دیدنیها بود و همش در را روی ما میبست یعنی شما برید و من نمیام.

از احوالات دیگه شازده باید بگم بد غذایی ادامه داره و وزن هم اصلا تو یک ماهد گذشته داضافه نکرده که ۱۵۰ گرمی هم کم نموده ولی من دیگه بی خیال شدم همه تلاشم کردم ولی نمیخوره چیکار کنم پروسه دندان درآوردن همچنان ادامه داره و پرهام را اذیت میکنه.

فقط از خدای خوبم میخوام که به همه نی نی ها و مامان و باباهای مهربونشون سلامتی بده و شادی را تو خانه هاشون هزار چندان کنه.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 9:23 توسط مامان پرهام |

وصف حالات هفته گذشته

یک هفته ای میشه که حس میکنم خیلی وقت کم می آرم هم تو خانه و هم تو اداره، با اینکه همیشه سعی میکنم کارام را به موقع انجام بدم ولی گاهی کارهای اتفاقی برنامه ام را بهم میریزه از ۱۳ مرداد برامون کلاس مدیریت اسناد گذاشتند باید ۲۴ ساعت برم کلاس تو این هیر و ویر هم IIS Server هم هاردش مشکل پیدا کرده و باید یک سرور جدید راه اندازی میکردم که خلاصه مشکل حل شد همه اینها باعث شد که نتونم یک هفته ای وبلاگ پسرم را آبدیت کنم تو فرصتهایی که پیش می آمد به دوستام سر میزدم ولی برای نوشتن وبلاگ پرهام دلبند مامان فرصتی نبود.

امروز دل به دریا زدم اول ارجحیت را به پرهام دادم و بعد به کارهای اداره آخه آقای ریاست امروز صبح دانشگاه کلاس دارند و نیستند تا ببینند کارمندشون چه میکنه

تو هفته ای که گذشت پرهام جون هنوز به بد غذایش ادامه میده و باید برای خوردنم غذا یا کنار باغچه حیات بشینیم که پسرمون لاغچه را آب بده و ما هم بهش غذا بدیم یا اینکه توی وانش تو حمام یا کنار در کمد رختخوابی... البته یک دندان جدید هم به مجموعه دندانهای پرهام تو ۱۳ ماهگی اضافه شد و پسر ما ۷ تا دندان داره نمیدانم سخت دندانی باعث بی اشتهایش شده یا گرمای هوا فقط آب و شیر خنک با بستنی را خوب میخوره

کارهای جدید یاد گرفته خیلی راحت کنار میز تلویزیون می ایسته و از طریق دکمه های روی میز کانالها را عوض میکنه یا صداش را بالا و پایین میکنه، به راحتی میتونه کابینتها را باز کنه و برای اینکه مامانش زیاد خسته نشه و غذاهامون هم زود پخته شه خیلی راحت کنار گاز میاد و شعله های گاز را به سلیقه خودش کم و زیاد میکنه یا بعضی وقتها میگه مامان جونم تو زحمت نکش غذا بپز من زیر قابلمه را خاموش میکنم بابایی شام از بیرون بیاره این پسرمون هم شده داوود خطر و همش باید بهش بگم دلبندم خطر داره حسن

به دامنه اسباب بازی های آقا جارو شارژر هم اضافه شده شب تا صبح باید بذاریم شارژ بشه تا وقتی ایشان اراده کردند روشن کنند خانه را جارو بزنند دیگه چه غصه ای میمونه خانه ما همیشه تمیزه و مثل یک دسته گل .... تشریف بیارید مهمونی

خیلی هم اهل دوست و رفیق هستند و همه دوستاش هم از خودش یک بیست و چند سالی بزرگتر و تو محل همه ما را به پرهام میشناسن با بقال و چقال و نانوا و قصاب آشناست چند سال تو این محل زندگی کردیم کسی ما را نمیشناخت حالا دیگه به خاطر ایت گل پسر باید با همه سلام و علیک کنیم. البته همش تقصیر این دایی مجردم که هی میاد خانه مامانم اینا و این پسر را برمی داره و میبره اینو رو اونور و با همه آشنا شده و غریبی اینها هم سرش نمیشه و با سرای محلم که حسابی میانه صلح و صفاست، کجای کارید ساعت ۶:۳۰ -۷ عصر با ماشین پرشیا میان دنبالش پسرمون را میبرن دددد و مامان و باباش باید تو خانه بشینن چشم انتظار تا پسرشون بیاد  این وصف حالا عزیز و دلبند مامان

با استفاده از سرور DropShots عکسهای پرهام را میذارم خدا کنه این یکی دیگه بازی در نیاره

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 8:50 توسط مامان پرهام |

چند روزی میشد که هرچی میخواستم وبلاگ پرهام جون را آبدیت کنم  دست و دلم به نوشتن نمیرفت و هیچ مطلبی تو دهتم جمع و جور نمیشد نمیدانم از اون سالی که بابای مهربونم مثل یک کبوتر سفید و پاک از پیش ما پرکشید و رفت روز پدر و چند روز قبل و بعدش برام سخت ترین روزهای ساله و فقط و فقط دلم میخواد یک گوشه بشینم و با خاطراتم زندگی کنم با سالهایی نه چندان دور... سالهایی که بابا تو خانه بود و صدای خندهای شادی آفرینش تا تو حیاط خانه می پیچید و دل من هم همیشه می خندید بعد از اون دیگه هیچوقت از ته دل نخندیدم. دلم برای پسرک میسوزه که این چند روز با یک مامان بی حوصله و غمگین روبرو بود با اینکه هنوز خیلی بچه است اما می فهمید که مامانش ناراحته همش به من آویزان می شد و با اون دستهای کوچولو و نرمش موهام نوازش میکرد و لبهای خیسش را رو صورتم میذاشت و گاهی لیسم میزد حس می کردم دل کوچیکش طاقت اندوه را نداره بغلش میکردم سرش را روی شانه ام میذاشت و من سخت در آغوش میگرفت فدای پرهام جونم بشم که خیلی بیشتر از سنش می فهمه و آنقدر مامانش را درک میکنه، قربون تو پسرم برم که آخر احساساتی و با اون چشمهای خوشگلت به من می فهمونی  عسلم. از همسر خوبم ممنون که این چند روز من تحمل کرد و فقط دلداریم داد.

اما بریم سراغ پرهام خوشگل و نات و شیرینی و بستنی مامان که فقط شیطنتهای جدید هر روز به مجموعه کاراش اضافه میشه دوهفته ای می شد که از پله ها بالا میرفت ولی موقع بالا رفتن منتظر حمایت و نگاه های یکی بود که کنترلش کنه اما چند روزیه که سریع از پله ها میره بالا و وقتی هم که به آخرین پله رسید میشینه و پاهاش را تکان میده یعنی من این کار را خودم به تنهایی انجام دادم و یالا بهم جایزه بدید اما هنوز نمیتونه از پله ها بیاد پایین.

از بس عشق جاروبرقی داره بچه ام دوباره رفتم براش یک چاروبرقی دیگه خریدم البته از قبلی هم بزرگتره هم مدرن تر و هم پر سر و صدا تر دیروز دیگه تمام خانه مامانم و خودم جارو شد تا زیر مبل و موکت و فرش ... نمیدانم این طرز جارو زدن را از کی یاد گرفتی جیگر طلای مامان الهی من فدای اون دستهای کوچولوت بشم که با دقت دسته جارو را به چپ و راست حرکت میده هزار تا بوس برای آون دستای نانازی

از حرف زدن هم نگو که به هر طریق شده منظورت را می فهمونی آقا گفتنت منو کشته تا با هم میریم بیرون از هر مردی که خوشش بیاد بهش میگه آقا آقا، معمولا دوست داره با پسرهای جوون دوست بشه وبا آنها بازی کنه میانش با مردا بهتر از خانما ست اینم از حجب و حیای پسر من دیگه  قابل توجه مامانهایی که نی نی هاشون دختره

شنبه غروب با اصرار بابایی پرهام را بردیم پارک ساعی تو ماشین خوابش برد وقتی چمش را باز کرد تو پارک بودیم اولش تعجب کرد که من یه سیم ثانیه ای خوابیدم پس الان کجاییم که از پله ها پایین اومدیم جلوی خانه کودک رسیدیم تا خرگوش بالا سر خانه کودک را دید اشارات شروع شد و صدای خنده اش به هوا رفت یکساعتی تو پارک راه رفتیم و با پرهام بازی کردیم تا خواستیم بشینیم که نم نم باران شروع شد برای فرار از اون رفتیم خانه کودک که متاسفاه پرهام نتونست از هیچ وسیله ای استفاده کنه ولی عوضش بابایی پرهام اساسی هاکی بازی کرد و پرهام از کارهای باباش از خنده ریسه میرفت

نمیدانم چه مشکلی برای سرور هایی که عکسهای پرهام را  Upload میکردم یش اومده هردو سرور Lock شده و نمیتونم نه عکسهای جدید رهام را بذارم نه عکسهای قبلیش را بردارم دوستای گل و خوبم راهنمایی کنید از چه سروری استفاده کنم.

مشکل پرشین بلاگ ها هم باعث شده خیلی دوستای خوبمون دیگه آپ نمی کنند دلم برای همشون تنگ شده

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 8:29 توسط مامان پرهام |

تولد تولد تولدت مبارک

دوستای خیلی خوب وبلاگی امروز تولد کیارش کوچولو پسر ناناز سحر جونه با توجه به اینکه وبلاگش از خانواده پرشین بلاگ بوده با آدرس معمولش باز نمیشه، من به سحر جون مامان خوب کیارش ایمیل زدم و گفتم از چه طریقی به وبلاگش دسترسی پیدا کنه ولی سحر جون در تدارک مهمانی تواده و نرسیده ایمیلش چک کنه، من و پرهام جون تولدش را از طریق این پست بهش تبریک میگیم و برای کیارش و مامان و بابای خوبش آرزوی بهترینها را داریم

تولد تولد تولدت مبارک

مبارک مبارک تولدت مبارک

کیارش عزیزم آرزو میکنم تولد ۱۲۰ سالگی ات را با تمام دوستای وبلاگیت جشن بگیری و همیشه سلامت و شادان باشی.

اینم یک کیک خوشمزه به مناسبت تولد کیارش خان

http://kiyarash_1385.persianblog.ir

 

نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت 10:8 توسط مامان پرهام |