
گزارش تصویری از پرهام
سلام به همه دوستای خوبم! طبق قولی که داده بودم گزارش تصویری مفصلی از پرهام ارائه کردم

کماندوی کوچولو

پرهام سر پست نگهبانی از خستگی نشسته

پرهام مکانیک با جک ماشین مامان



آماده برای رفتن به رادیولوژی

جوایز پرهام قبل از عکس معده

اگر نیاز به هرگونه تعمیرات در منزل دارید با ما تماس بگیرید

پرهام و پارک روی های زمستانی



پلیس خانه ما

مهندس کوچولو

از هجرت بازگشتیم!
بگذریم از مشکلات و درگیری های کاری که تو این ۲-۳ هفته داشتم که به نوعی هم خیلی مشکلات مراکز تابعه فاش شد و آدمایی که تو مدت عمرشون ۵ تا کتاب تخصصی ورق نزده اند و از این ور و اون ور مدیر شدند حالشون گرفته شد و این افشاگری ها باعث شد بنده هم زیر سوال برم که تو چرا به این آدما گیر دادی و براشون گزارش رد کردی؟ که من هم گفتم دفعه آینده من را نبرید و یک آدم بع بعی را ببرید تا هر کس هر چی میگه بگه چشم. اینم خلاصه ای از وضعیت بنده در هفته های گذشته.
۱۰بهمن ۴۳ ماهگی پسرم بود که وقتی از ماموریتم بر می گشتم براش یک کیلو Baskin Rabines از هر طعم و مزه ای ۲ تا Scope گرفتم تا یک جورایی با هم جشن بگیریم.
تولد دیبای عزیزم بود که حتی نشد به مامانشون زنگ بزنم و تبریک تلفنی بگم ولی با تاخیر زیاد می گم که دیبا جونم تولدت مبارک 120 ساله بشی عزیزم.
اما از پرهام بگم که تو این مدت حسابی باج گیر شده و برای اینکه من دیر تر از همیشه می رسیدم خانه کلی سفارش و خرده فرمایش و ... داشت و حق سکوت هم می گرفت.
از چند ماه قبل برای پرهام یک دکتر فوق تخصص گوارش وقت گرفته بودیم تا از وجود رفلاکس معده مطمئن بشیم که از شانس بد همون روز که وقت دکتر داشتیم پرهام به تب و بیرون روی شدید مبتلا شد و با حالی نه چندان مساعد راهی مطب دکتر شدیم، در معاینات بالینی مشخص شد به عفونت روده دچار شده و نیاز به آنتی بیوتیک نداره و با پلانتاژل و مایعات مشکل حل میشه. ولی برا ی اطمینان از رفلاکس آزمایش خون و عکس از معده نوشت که آزمایش خون تو بیمارستان مهر انجام دادیم و ۱۳/۱۱ هم وقت عکس معده داره که خدا کنه به خیر بگذره.
اما از شیرین زبونی های پرهام بگم که خیلی دوست داره بابا بشه و هر چیزی هم که براش می خرم فورا میگه مامان من خراب نمی کنم نگه می دارم وقتی بابا شدم بدم به نی نی ام.
یک روز که خیلی شیطنت می کرد و ورجه ورجه های غیر قابل کنترل، و من هم همش بهش می گفتم نکن می افتی دست و پا و سرت می شکنه . شروع به گریه کرد که تو چرا من و دعوا می کنی نمی ذاری من بازی کنم منم بغلش کردم و گفتم عزیزم تو امانتی هستی که خدا به من و بابا فرید داده و باید خیلی مراقب تو باشیم تا اتفاقی برات نیفته. حالا از اون روز تا الان هر جا میره میگه من " یادگاری خدا هستم"
تو این هفته ها که من درگیر بودم یک روز که بابا زنگ زده بود تا حالش را بپرسه گریه کرده بود که حوصله ام سر رفته و من دلم پارک می خواد و روز چهارشنبه ۳۰ دی بابا بعد از امتحان دانشجوهاش زود برگشته بود و پرهام را برده بود دنیای شادی و تا ساعت ۵ عصر اونجا بودند و حسابی هم بهش خوش گذشته بود.
روز پنجشنبه هم من وقتی رسیدم خانه دیدم هوا خوبه او را بردم پارک محله مون و ۲-۳ ساعتی بازی کرد طوری شده بود که دیگه نمی تونست روی پاهاش وایسته وقتی رسیدیم خانه از ساعت ۵ تا ۸ شب بیهوش بود.
تو این مدت براش یک قطار بزرگ که روی ریل راه میره و تولید دود می کنه، یک ست کامل پلیس همراه با دو تا کلت و دستبند، یک ماشین کامیون بزرگ که صداش بسی گوش خراش است، یک ست کامل ابزار آلات مکانیکی همراه با یک جعبه ابزار و خرده ریزهای دیگه خرید های پسرمون بوده. نا گفته نموند که جک ماشینم را هم بهشون دادم تا ابزار آلاتش کامل شود.
یک کار بزرگ هم که موفق به انجام شدم گرفتن شیشه از پرهام بود و دیگه قانع شده که باید شیر را فقط با لیوان و نی بخوره این را نوشتم تا یادش باشه تا سه سال و ۶ ماه و ۱۶ روزگیش شیر را با شیشه می خورده و بعد هم شیشه شیرش را با دیدن یک گربه که دستش زیر ماشین له شده بود و در پارک به دنبال غذا می گشت و نمی تونست غذا بخوره هدیه داد تا بتونه شیر بخوره.
دلم برای همه وبلاگها و وبلاگ خونی خیلی تنگ شده تو این مدت مواقع ناهار اگه wireless اذیت نمی کرد فقط اومدم خوندم ولی حتی نشد ردی از خودم به جا بذارم.
کابل دوربین همراهم نیست پست بعدی فقط عکس میزارم.
تا بعد به درود
سلام به همه دوستان مهربون و دوست داشتنی، امیدوارم حال و احوال همه تون خیلی خوب باشه و روزگارانتان بر وفق مراد.
به شدت درگیر کارهای اداری و ماموریت تا ۱۲ بهمن هستم و بعد شاید بتونم یک کمی سرم را بچرخانم.تو هفته گذشته ۲-۳ روزی به شدت پرهام بیرون روی داشت و من هم خانه نشین. خلاصه یک کم بهتر شده و امروز هم از صبح بهانه گیری که مامانم نره سره کار و بمونه خانه و دیگه نره سر کار.
اگه فرصت کنم تو این بین میام و سر می زنم و می نویسم. تا بعد




42 ماهگیت مبارک
فرزند مرا در مسير زندگي ياري فرما و
عمري طولاني و با عزت نصيبش كن چون نوح
عزيزش بدار چون ابرهيم
حكيم مانند لقمان
دانا به امور و پرهيزگار مثال يوسف
صبور چون ايوب
پر روزي وپر بركت بمانند سليمان
سخنور همچون عيسي
شجاع مانند موسي
محكم و استوار همچون محمد
دليرو جوانمرد مانند علي.
پروردگارا مشكلات زندگي را برايش سهل و آسان گردان. و خردي به او عطا كن تا با مسائل زندگي عاقلانه رفتار كند.
عاقبت او را خير مقرر فرما و موفقيتهاي بسيار نصيبش گردان.
روزي او را گسترده و دستانش را گشاده فرما.
او را در خدمت به خلق توانا گردان.
و كمكمان كن كه قدر اين نعمتي كه به ما عطا فرمودي را بدانيم و در مسير تربيتش لحظه اي از ما غافل مباش.

این پست را برای تو می نویسم ای مهربانترین مهربانان، برای تویی که ۴۲ ماه است عطر وجودت در سراسر وجودمان جاری است و از وجود نازنینت حظها می بریم. پسر قشنگم هر روز که می گذرد و تو بزرگتر می شوی اشک شوقی می ریزم و بیشتر تو را در آغوشم می فشرم که می دانم در روزهای آتی که در پیش روی من و توست این فرصتها کمتر به دستم می آید آن روز ها که راه نمی رفتی همیشه در آغوشم بودی و هر لحظه از گزمای وجودت مست، کشف ناشناخته ها را با هم می کردیم و امروز نظاره گر کشفهایت هستم و در کنارت می نشینم تا بازی کردنت را ببینم و گاه شریک بازیهایت شوم. می دانم روزی می رسد که فقط از دور نظاره گرت باشم و وارد حریمت نشوم، دوست دارم بدانی که در هر شرایط و هر سن و هر مکانی که باشی همیشه آغوشم برایت باز است و طپش های قلبم با نوازش تو در سینه آرام می گیرد. می دانم لحظه های ناب را که هر مادری آرزوی دیدن دارد در کنارت نبودم و شنیدم و باز می دانم برایت آنطور که شایسته وجودیت بود مادری نکردم و روزها از پشت گوشی تلفن التماس کردی که زود بیا خانه و نتوانستم اجابتت کنم و با بهانه هایی که از نظر تو اصلا منطقی نبود نیامدم، ولی همه اینها برای رفاه بیشتر و آینده مطمئن توست. این را مطمئنم که خیلی بیشتر از سن خود می فهمی و خیلی خوب درکم می کنی و امیدوارم بتوانم آنطور که شایسته توست تو را برای فردای بهتر آماده کنم تا چون کوهی استوار بر مشکلات پیش آمده غلبه کنی و راه درست را در بین هزاران را بیابی. هزاران حرف دارم که دوست دارم با تو بگویم ولی مجالی نیست.
پسرم، فرزندم، میوه و ثمره زندگیم، هستی و پاره وجودم، آنقدر دوستت دارم که نام زیبایت، چشمان شیطون و چهره نازت در تک تک سلولهای وجودم حک شده است و این دوست داشتن لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر می شود، از تمام وجود فریاد می زنم ۴۲ ماهگی ات (سه سال و نیمه شدنت) مبارک.
پرهام ۶ ماهه


پرهام ۱۸ ماهه

پرهام ۳۰ ماهه

پرهام ۴۲ ماهه



از هر دری سخنی ...
سال نو میلادی را به همه هموطنان مسیحی به خصوص به دوستان خیلی خوبم هرمینه، ایزابل و کریستین و آنابلا و همچنین به خانواده محترم خسرویان تبریک می گم سالی سرشار از سلامتی و سعادت، پربرکت و لبریز از عشق و شادی براشون خواستارم.
از وقتی پرهام سی دی شرک ۴ یا همون شرک در کریسمس را دیده همش منتظر پاپا نوئل تا براش هدیه بیاره و من هم کلی براش داد سخن راندم که ما ایرانی هستیم و حاجی فیروز داریم و به جای درخت کریسمس سبزه سبز می کنیم و حاجی فیروز برامون هدیه میاره، حالا بچه ام منتظر نشسته تا مامانش هفت سین بچینه و حاجی فیروز بیاد.
از شب یلدا بگم که برعکس تمام سالهای گذشته که کلی تدارک همچین شبی را می دیدم و حتما یامهمان داشتم و یا مهمانی بودم اصلا حس و حال شب یلدا را نداشتم و هیچ تدارکی هم ندیدم البته ناگفته نماند که جمعه قبلش حسابی مهمان داری کردیم و عروش پاگشا کردیم و شب یلدا را یک جورایی برگزار کردیم ولی نه به وقتش.
تو این مدت هم حسابی درگیر کار اداره و تو خانه هم شدیدا با پرهام مشغول بودم و در تمام مدت باید به چراهای بی پایان پسرم جواب بدم و سوالهایی ازمون می پرسه که گاهی پاسخی در حد درک و فهم سنش ندارم که بهش بدم و کلی آسمون ریسمون براش می بافم تا جواب را بهش بدم.
چند شب پیش ازم پرسید مامان چه شکلی شب میشه چه جوری روز میشه ؟ منم براش از کهکشان راه شیری گفتم و از حرکت زمین به دور خودش، به دور ماه و به دور خورشید و از کره زمین که سیاره است و کره ماه و سیارات دیگه و از خورشید که یک ستاره است و ثابت سر جای خودش ایستاده و زمین و بقیه کره ها به دورش می چرخند و نورشون را از خورشید می گیرند و کلی هوا و فضا را بهم بافتم بعد از چند دقیقه بهم میگه مامان زمین که سیم سیاره چه شکلی به خورشید سیمش وصل شده و نور میگیره؟
شب تاسوعا فرید داشت کامپیوتر را جمع و جور میکرد و به قول خودش خانه تکانیش می کرد و منم رفتم خوابیدم صبح دیدم موهای فرید از دست پرهام سیخ سیخ شده، از بس بابا را سوال پیچ کرده بود و در مورد جریان برق و کامپیوتر ازش سوال کرده بود قیافه بابا دیدنی بود.
شب عاشورا با عمو اصغر و خاله زهره قرار داشتیم تا جایی همدیگر را ببینیم نزدیک محل قرارمون چند تا نیروی انتظامی ایستاده بودند پرهام هم مثل همیشه از دیدن عمو پلیس شاد و خندان رفت پیششون و شروع کرد باهاشون به حرف زدن و در نهایت با قول از آقای پلیس که براش سوت بیاره راضی شد ولشون کنه.
روز عاشورا برای پرهام به زبان خودش داستان کربلا را تعریف کردم و اینکه چه جوری نی نی امام حسین و یاران و خود امام را کشتند، که چشمتان روز بد نبینه که پرهام چه گریه ای سر داد که من دلم برای نی نی کوچولوی امام حسین می سوزه و چرا کشتند و من با شمشیر و تفنگم میرم اونها را می کشم و گوله گوله هم اشک میریخت، نزدیکای ظهر بردیمش بیرون که تو یکی از این دستجات عزاداری گروه های شبیه خوان هم بودند و صحنه های اسارت فرزندان حسین(ع) را نشان می دادند که پرهام بدو بدو رفته پیش آقایی که لباس قرمز تنش بود و میگه تو کی هستی؟ اون هم گفت من شمرم؟ گفت تو چرا امام حسین را کشتی منم می خوام تو را بکشم با شمشیر زد به دست و پای اون مرد.
ظهر عاشورا هم موقع برگشتن به خانه تو یکی از خیابانها خیمه آتش می زدند که اونجا هم برای پرهام دهها سوال پیش اومد و همش می پرسه چرا خانه ها را آتیش می زدند و من هم سعی میکنم بهش جوابی بدم که زیاد احساساتیش نکنه ولی " امان از دل زینب ، امان از دل زینب"
تا بعد به درود
![]() |
با وجود ريشهی چند هزار سالهی اين آيين در فرهنگ ملی ايرانيان، اتفاق نظری مبنی بر سبب پيدايش و گرامیداشت آن وجود ندارد. روايات مختلفی در باب نامگذاری و چگونگی پيدايش اين آيينها آمده است. برخی معتقدند که مردم باستان، اين شب را شب تولد خورشيد میپنداشتند و گروهی بر اين باورند که ظهور يا تولد مهر (ميترا) در اين شب صورت پذيرفته است. بعضی ديگر اين شب را مصادف با ميلاد عيسی مسيح (ع) میدانند، درحالیکه برخی میگويند پس از گرويدن پيروان آيين مهر به مسيحيت، اين شب که جزو مهمترين اعياد آيين مهر است، بهعمد روز ميلاد مسيح ناميده شد.
محفل آریائی تان طلائی
دلهایتان دریائی
شادیهایتان یلدائی
پیشاپیش مبارک باد این شب اهورائی . . .
امیدوارم شب یلدای خوبی را در کنار خانواده داشته باشید و شاد ترین لحظات را در بلندترین شب سال براتون آرزو دارم.
خدا را شکر ما هم روزها را می گذرونیم و با وروجک کوچولوی خانه مان از گذر زمان چیزی نمی فهمیم جز اینکه تا ساعت۴ - ۴:۳۰ می رسیم خانه باید دنبال خرد فرمایشات وروجک باشیم تا ۱۱ -۱۱:۳۰ شب که بیهوش بشیم
ماموریت به اصفهان را به چند دلیل نرفتیم. اولا تا چک خرید بلیط هواپیما امضا بشه و معاون اداری و مالی و پژوهشی به خودشون بجنبند کلاسهای آموزشی ما تمام شد. فردای روز شروع کلاسها تازه پیگیری کردند که خ ز.الف کیست؟ که گفتم بنده هستم فضا که نمی خوام برم n نفر سوال پیچم می کنند و کتبا نامه نوشتم که ماموریت ملغی شد.
توی خانه حرف رفتن بود که پرهام بدو بدو اومد و من بغل کرد که مامان من ببر اگه نبری من تنها می مونم من قول می دم تو هتل بشینم تا تو بیای اصلا حرف نمی زنم پسر خوبی میشم باید بودید می دید که چطور التماس می کرد و دلم کلی براش کباب بود.
گاهی دیدن خیلی چیزای دور بر نوستالژی کودکی را برامون تکرار می کنه یکی از اونها بازیهایی که با پرهام انجام می دم لی لی، هفت سنگ و... یکی از این تکرار کودکی برایم خوندن یکسری کتاب از جمله : "عمو پینه دوز دمبم بدوز" این شعر را مادر بزرگم که خدا رحمتش کنه برام می خوند و من الان برای بچه ام می خونم با خوندن هر دفعه کتاب انگار یکبار بچگی می کنم و پرهام خودش هم این کتاب را خیلی دوست داره و جز کتابهای هر شب قبل از خواب است و تقریبا همش را حفظ شده.
دو سه شب پیش دستور پخت پیتزا صادر شد و فلفل دلمه ای نداشتیم با پرهام سلانه سلانه راهی میوه فروشی محل شدیم که کنار اون مغازه از سالهای دور پیرمردی تعمیرات کفش انجام می ده پرهام تا پیرمرد را دید فورا خوشحال و خندان رفت پیش و میگه : " عمو جون تو پینه دوزی دمبم برام می دوزی" پیرمرد هم بهش میگه برو با مامانت بیا ببینم چی می خوای . اومد تو میوه فروشی میگه پینه دورز را پیدا کردم خلاصه نیم ساعتی بیشتر درگیر پرهام و پیرمرد کفاش بودیم.
سی دی شرک در کریسمس را برای پرهام خریدم وای که چقدر ذوق می کنه وقتی می بینه و انگار تمام دنیا تو اون جعبه جادویی براش خلاصه شده.
دایی عزیز و گلم برای پرهام از بازار ست کامل پلیس دریایی را خرید با تمام خرت و پرت مثل تپه شن و پرچم روی ماسه و حریم دریایی و ... که شده برامون یک سرگرمی جدید برای بازی با پرهام.
بعد از صحبتهایی که با مرکز مطالعه و خلاقیت شد و پرهام امتحانهاش را داد با توجه به شرایط آنفولانزا مامان و بابا فرید راضی به ثبت نام نبودند و من هم ازشون خواستم تا یکسری کارهای اولیه را به من بگن تا تو خانه باهاش کار کنم برام برنامه ای فرستاند و ما هم شروع کردیم. یکی از اونها آموزش اشکال هندسی است پرهام تا الان با مربع، مستطیل، لوزی، متوازی الاضلاع، بیضی، دایره، مثلث و ذوزنقه اشنا شده و اسمهای بعضی را آنقدر بامزه میگه که آدم می خواد درسته قورتش بده. داشتم براش چند ضلعی را تعریف می کردم بهم مبگه مامان مثلث چند تا دو ضلعی است؟ 4 تا چند تا دو ضلعی میشه ؟ قرار این دو تا قضیه را با هم ثابت کنیم. دیشب هم 5 ضلعی و 6 ضلعی را یاد گرفت.
تا بعد به درود
تولد نی نی آذری ها
دیروز که جمعه بود تولد ۹ تا نی نی آذری بود که تو مجتمع فرهنگی فرشته برگزار شد دعوت بودیم جای همه شما دوستای گل خالی بود هم فضای بسیار خوب و راحتی برای بچه ها بود و هم برای پدر ومادرای نی نی ها، از ساعت ۱۲:۳۰ تا ۱۶ طول کشید و دست تمام میزبان ها درد نکنه خیلی زحمت کشیده بودند. جای پرند جون و مامان و خواهرش خیلی خالی بود.
ممنون از نازی جون مامان بردیا که ما مهمانش بودیم و ممنون از هدیه قشنگش برای پرهام.
ممنون از مامان و بابای شایان جون که فضای به این قشنگی را تدارک دیده بودند.
ممنون از مامان ترنم بابت خرسی های خوشگلی که برای همه بچه ها خریده بود.
از آشنایی با مامان مهلا، مامان اشکان، مامان امیر مهدی، مامان غزل، مامان علیسا، مامان محمد رضا
خیلی خوشحال شدیم و درکنارشون خیلی به ما خوش گذشت.




بردیا کوچولو








