تبليغاتX
پرهام دلبندم
Lilypie 3rd Birthday Ticker

اندر احوالات هفته گذشته باید گفت که سلطان پرهام روز به روز شیطونتر و بازیگوش تر و در کنارش لجباز تر میشه و هر چیزی را که میبینه میخواد و برای هر چیزی هم گریه و داد و بیداد میکنه با اینکه پرهام یکماه قبل اینطوری نبود خیلی زود قانع می شد و راحت با نه گفتن من و ندادن چیزی بهش کنار می اومد و به قول معروف بی خیالش می شد اما الان آنقدر گریه میکنه که حاضری هرچیزی را که میخواد بهش بدی تا اروم بگیره دیروز صبح همسایه مون می گفت:" اگه شما و پدرش خانه نبودید من فکر میکردم یکی پرهام را حسابی کتک زده که اینطوری با سوز و گداز گریه می کنه و دل نگرانش شدم" و من تعریف کردم که آقا غذا ساز می خواستند که من ندادم و یکربع ساعت نشسته بود روی مبل و گریه میکرد.

چهارشنبه ای که گذشت و مصادف با روز پدر بود مهمان داشتم دخترخاله عزیزم با پسرش از کویت اومده بودند و بعد از ۲ سال همدیگر را دیدیم و کلی نشستیم به حرف زدن و گفتن و خندیدن، چهارشنبه عصر هم رفتیم با هم خیابان ولیعصر و کلی خرید کردیم از کیف و کفش گرفته تا کت و دامن و شال و روسری، تعطیلی خوبی بود تجدید خاطرات سالهای نه چندان دور

پرهام هم مهمان نوازی خوبی کرد و حسابی نوید را کتک زد، دلم برای نوید سوخت که نمی خواست چیزی بهش بگه و باید از دستش فرار میکرد نوید جون ببخشید خاله که پسرم هنوز مهمان نوازی را یاد نگرفته.

به مناسبت میلاد باسعادت مولی الموحدین من و فرید جون روز سه شنبه رفتیم خیابان بهار و برای پسرمون حسابی خرید کردیم از تاپ شلوارک گرفته تا لباس خواب هر چیزی که خوشمون اومد براش خریدیم پرهام جونم مامانی مبارکت باشه عزیزم.

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 7:59 توسط مامان پرهام |

پدرم جایت در زندگیم خیلی خالی ست

سه سالی میشه که تو این روزها اصلا حال و روز خوشی ندارم همیشه بغض کرده هستم و عصبی، کوچکترین حرف و حرکتی شیشه احساسم را می شکنه و اشکام جاری میشه خودم  دلیلش را خیلی خوب می دونم جای خالی پدر بیشتر از هر وقتی خودش را نشان میده و بیشتر از قبل دلم براش تنگ میشه، یکی یکدونه و لوس بابا حالا درست ۲ سال و ۷ ماه و ۲۳ روزه که بابا را ندیده با خاطرات نه چندان دورش دلش خوشه و با دیدن هر عکس و فیلمی ازش ساعتها با رویاهاش زندگی میکنه. امسال سومین روز پدریه که من برای بابام نمی تونم هدیه ای بخرم. وقتی بابا بود همیشه یک هفته به روز پدر تو خیابانها می گشتم تا براش بهترینها را پیدا کنم رنگ پیراهن دلخواهش را کت و شلوار مورد پسندش را و ... اما حالا دیگه حسرت می خورم حسرت روزهایی که هنوز بود و من قدر ندونستم و خیلی بیشتر ازش بهره نبردم فقط میتونم بگم " بابای خوبم با اینکه در کنارم نیستی ولی هنوز عطر وجودت تو خانه هست و یادت همیشه و همیشه تو ذهنم، بابا جون دوست دارم بیشتر از همیشه " روز جمعه هم رفتیم پیش بابا و حسابی باهاش حرف زدم از پرهام و شیطنتهاش گفتم و از محیط کارم و ... 

چهارشنبه ۲۶ تیر مصادف با میلاد مسعود بزرگ مرد اسلام حضرت علی ست این روز را به فرید بسیار خوبم که پدری نمونه و همسری مهربون تبریک میگم و براش سبد سبد آرزوهای خوب دارم همینطور به پدر شوهر عزیزم تبریک می گم که کوهی استوار و تکیه گاه محکمی برای خانواده است و تو این سالها در حق من خیلی محبت کرده و همیشه به من دخترم میگه یا عروس گلم و براش عمری طولانی همراه با سلامتی از درگاه ایزد مهر خواستارم.

این روز را میخوام به یک مرد دیگه هم تو زندگیم تبریک بگم به پسرم مرد کوچکی که با دستهای کوچولوش دنیایی از احساس را به من هر روزه هدیه می کنه و با محبت خالص و نابش امید را هر لحظه به خانه دلم جاری میشه" پسرم، مرد کوچک ولی استوار زندگیم روزت هزاران بار مبارک"

برای تمام شما دوستان عزیز و مهریونم شادی را دنیا دنیا از خدای مهربون خواستارم و امیدوارم روز پدر در کنار خانواده بهتون خیلی خوش بگذره.

از همه اینها که بگذریم نوبت به گل پسرم میرسه که دیگه حساب شیطون شده و بازیگوش و خیلی خیلی هم باهوش الهی قربونش برم که وقتی من یا بابا فرید تلفنی هم صحبت میکنیم حرفهامون را می فهمه و حتی گاهی از رمزهامون هم سر در میاره چند تا شعر را با اینکه بلند و سخته اما حفظ شده و وقتی نمی تونه از کلماتش را ادا کنه با پانتومیم نشان میده " یک توپ دارم قلقلی" " توی ده شلمرود" " اتل متل توتوله" و " دویدم و دویدم" را خیلی خوب با من همراهی میکنه

حافظه بلند مدتش هزار ماشاا... خیلی قویه و هر چیزی را که یکبار ببینه دیگه یادش نمیره و هر وقت تو اون مکان باشه اون خاطره را حتما میگه و یاد آوری میکنه.

روز پنجشنبه با اصرار خود پرهام جون او را بردیم و موهاش را کوتاه کردیم مثل دفعه قبل خیلی آروم و آقا نشست  و بعد از اصلاح هم نمی خواست بیاد و می گفت حالا برام سشوار بکش بعد هم صورتم را اصلاح کن که باهاش یه عالم فیلم داشتیم.

غذا خوردنش همچنان با ادا و اصوله و خیلی راحت هر چیزی را نمی خوره  میوه هم که باید با بستنی میکس کنم تا بخوره مثل موز بستنی، سیب بستنی، زردآلو بستنی و هلو بستنی که خیلی وقتگیره و آقا هم نباید بفهمه تا بخوره

با یکی از سوپرمارکتهای محل خیلی دوست شده بود و خیلی دوست داشت بره پیشش و از اونجا خرید کنه و بهش میگفت عمو اسی حالا اون آقا از اونجا رفته و پرهام مرتب سراغش را میگیره و تو بازی های کودکانش همش باهاش تلفنی صحبت میکنه.

شبهای که برق میره من و پرهام حسابی با هم روی دیوار اتاق سایه بازی میکنیم  و شکلکهای مختلف در میاریم و با دستهامون با هم کشتی میگیریم و حیوانهای مختلف را می سازیم و هر دو حسابی لذت می بریم.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 8:12 توسط مامان پرهام |

روز جمعه و شنبه ای که گذشت و سه شنبه ای که نیامده است

سلام و درود و تشکر بی پایان به تمام مامانای خوب و مهربون که تولد پرهام را به ما تبریک گفتند و خیلی خوشحالمون کردند امیدوارم بتونم برای خودشون و نی نی هاشون جبران کنم.

اما روز جمعه از صبح علی الطلوع رفتیم به دامان طبیعت و منطقه زایگان فشم، جای همه تون خالی هوا بسیار خوب و عالی بود و صدای آب که روی سنگها می خورد آوای عشق بود و موسقی طبیعت . طلوع آفتاب از ستیغ کوه منظره ای رویایی بود که مدتها بود ندیده بودم. جمع شاد و گرمی ما را همراهی می کردند و از همه بیشتر به پرهام خوش گذشت که هیج وقت آنقدر ول نبود تا توی آب و خاک بازی کنه. باران قشنگی هم گرفت که هوای ابری روز جمعه را حسابی دل انگیز کرد.

اینم عکسهای پرهام جونم

روز شنبه ۱۵ تیر ماه تولد بابا فرید بود که امسال از طریق روزنامه ایران من و پرهام جون این روز را بهش تبریک گفتیم تا سورپرایز بشه

روز سه شنبه ۱۸ تیرماه هم سالگرد به هم رسیدن من و عشق آسمانیم فرید جونه، انگار همین دیروز بود که کنارهم پای سفره عقد نشستیم و پیمان بستیم تا در طول راه زندگی یار و یاور هم باشیم ۵ سال از اون روز می گذره، جا داره اینجا از همسر مهربونم تشکر کنم که توی این مدت همیشه همراه و دوست خوبی برام بوده و برای آرامش و آسایش زندگی بیشتر از توانش تلاش کرده و به خاطر من از خیلی از خواسته هاش گذشته تا من آسوده خاطر باشم اینجا بهش میگم ممنونم عزیزم و دوستت دارم. 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 9:51 توسط مامان پرهام |

تولد تولد تولدت مبارک

 

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک

تولدت مبارك مبارك مبارك
تولدت مبارك

رو سقف اين اتاقت
يه عالمه ستاره
مخوايم تولدت رو جشن بگيريم دوباره ه ه ه ه

فشفشه هاي روشن
بادكنكاي رنگي
همگي باهم بخونيم
آخه تو چگده گشنگي
آخه تو چگده گشنگي

چگده گشنگي ا
از همه رنگي ا
لپتو بچشم ا
بچه گشنگم ا

هوشدورودو هوشدورودو
هوشدورودو هوشدورودو

حالا حرف منو گوش كن
فوت كن فوت كن فوت كن
شما رو خاموش كن
فوت كن فوت كن فوت كن
شما رو خاموش كن
يك دو سه
به به چه كيك خوشمزه اي
لپتو بكشم الهي!

دو سال پیش همچین روزی خدای خوب و مهربون یک فرشته کوچولو را توی گلبرگهای گل نسترن پیچید و یک رمان خوشگل ابریشمی بهش زد و تو گوشش گفت که باید آماده سفر بشی و بری به دنیای آدما! دنیایی که توش دو نفر مامور شدند تا از تو مراقبت کنند تا سالم و صالح بزرگ بشی، فرشته کوچک داشت آماده می شد که سفرش را شروع کنه و تو این دنیا هم مامان منتظر لحظه ها را می شمرد تا نی نی کوچولویی را که ۹ ماه منتظرش بوده را بغل کنه و حسابی ببوستش. ساعت ۸:۲۵ دقیقه روز شنبه دهم تیر ماه ۱۳۸۵ پرهام جونم به دنیا اومد و زندگی ما را هزار برابر شاد کرد و این افتخار را به من و فرید داد که مامان و بابا بشیم و همیشه شاکر لطف پروردگار خوبمون باشیم.

دو سال است که دارم کودکی را یکبار دیگر تجربه میکنم دنیایی ناشناخته فرزندم را همپای او کشف میکنم با او می خندم و با او می گریم دست در دست هم به دنبال مورچه سرگردان کف آشپزخانه راه می روم تا خانه او را پیدا کنیم. ساعتها پشت شیشه اتاق می ایستیم تا غذایی را که برای پرنده سرما زده گذاشیتم بخورد و جگر گوشه ام لذت ببرد، در خیابان کنار هر ماشینی که پارک است با هم می نشینیم تا شاید گربه ای را که در زیر آن خوابیده پیدا کنیم و کودکم از کشف خود خرسند شود، با هم به دنیای بازی میرویم و من میشوم بیمار و او می شود دکتر پرهام و دلم را که اوخ شده معاینه میکند، من می شوم کودک و او می شود مادرم و دستم را می گیرد و با زبان کودکانه اش برایم می گوید و چقدر زیبا برای مانا کوچولویش مادری می کند. خوشحالم از اینکه مادر یک کودک بازیگوش و شیطان هستم و می تونم همپای او دوباره کودکی کنم خدایا خوبم از تو می خوام به من قدرت و انرژی عطا فرمایی تا بتوانم فرشته کوچکی را که مثل آب زلال و پاک است و موهبت و هدیه توست همراهی کنم تا انطور که شایسته است پرورش یابد و نهال تنومندی گردد که هیچ گردبادی نتواند او را از پای درآورد.

تولد پرهام جون وسط هفته می شد و من هم از ذوق دو روز زود تر براش تولد گرفتم و از صبح اتاق را تزیین کردیم و پرهام هم حسابی ذوق میکرد و همش میگفت: کیک کو؟ وقتی هم که دیگه بابا فرید زحمت کشید و کیک را براش آورد میگفت نانای کنیم وبعد شمع را فوت کنم و با چاقو برقصیم و کیک ببرم خیلی بهش خوش گذشت وحسابی لذت برد. حالا طوری شده که هرشب از من تولد میخواد.

دوستای گلم بفرمایید کیک تازه و خوشمزه

 

 

جای همه شما دوستای گلم و نی نی های نازتون خالی بود.

 پرهام جان دلبندم دوستت دارم به اندازه تمام قطرات بارانی که از آسمانها بر زمین می ریزد و به اندازه تمام ستارگانی که در دامن شب پاشیده شده اند و به اندازه تمام گلهای روی زمین دوستت دارم.

 بعداً نوشت: دیروز وقتی رسیدم خانه یک بسته پستی از اهواز رسیده بود که فهمیدم باز هم نیلوفر جون مامان تارا من و پرهام را شرمنده کرده یک ماشین بزرگ کنترلی خیلی خوشگل که خیلی سورپرایز شدم و از تمام هدیه های تولد پرهام بیشتر به من و پرهام چسبید از اینجا ازش تشکر میکنم و امیدوارم بتونم براش جبران کنم.

نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 8:25 توسط مامان پرهام |

روز مادر مبارک

سلام به همه دوستای بسیار خوبم که به داشتنشون افتخار میکنم ممنون از همه تون که تو این چند روز برای سلامتی همسرم دعا کردید اما عمل انجام نشد دکتر متعهد فراموش کرده بودند آزمایش مانو متری و ph متری را بنویسه که خب  عمل هم چون لاپراسکوپی بود باید این آزمایش حتما وجود داشت باشه و خب دیگه انجام نشد و مرخص شد بماند که چقدر استرس و اضطراب به من وارد شد و حرص خوردم عمل ماند تا انجام آزمایش فوق .

روز مادر هم رسید و من امسال سومین سالیه که از پسر کوچولوم هدیه روز مادر میگیرم یادش بخیر اون سالی که پرهام تازه به دنیا اومده بود فرید دو تا سکه تمام بهار آزادی با قابش را گذاشته بود تو دستای پرهام و رفته بود  سرکار، من که صبح بلند شدم دیدم و کلی هم ذوق کردم از سورپرایز همسرم که همیشه دوست داره من را غافلگیر کنه من هم این روز را به تمام دوستای خوبم مامانای دنیای وبلاگ تبریک میگم ولی تبریک ویژه دارم برای مامان خودم که بهترین مامان دنیاست و همیشه و در همه حال با حرفاش به من قوت قلب میده و من را یاری میکنه و براش آرزوی سلامتی و تندرستی دارم و از خدا میخوام همیشه و همیشه برام حفظش کنه و تبریک میگم به مادر شوهر مهربونم که تو این ۶-۵ سال که عروسشون هستم هیچ وقت ازش حرفی نشنیدم که برنجم و همیشه اشتباهات من را با بزرگواری چشم پوشی کرده و برام مثل مامانم عزیز و دوست داشتنیه و همینکه پسر خوبی تربیت کرده که امروز همسر من و پدر فرزندم و میتونم بهش تکیه کنم ازش ممنونم و از راه دور میبوسمش و بهش میگم " آنا جونی مبارک السون"  و این شعر فریدون مشیری را تقدیم میکنم به همه مامانای خوب و مهربون دنیا:

تاج از فرق فلک برداشتن
تا ابد آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو، ره یافتن
هرنفس، شهدی به ساغرداشتن
روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتي چون ماه در بر داشتن
جاودان در اوج قدرت زيستن
ملك عالم را مسخر داشتن
برتو ارزانی که مارا خوشتراست
لذت یک لحظه مادر داشتن

اما از همه اینها بگذریم نوبت میرسه به قند عسل شیرین زبونم که مثل گل میمونه و خیلی خوب و مهربونه و روز شمار تقویم هم داره سیر نزولیش را طی میکنه تا پرهام به دوسالگی برسه  و من ساعت شیر دهی داره تمام میشه  و یواش یواش باید دیر برم خانه و بال بال بزنم تا پسرم را بغل کنم و با هم دور خانه بپر بپر کنیم وای چقدر برام تو این چند روز پیش اومده که دلم هواش را کرده و براش تنگ شده برای حرف زدنهای بامزه و فلفلیش و چقدر از صبح تا شب عکساش را نگاه میکنم و قربون صدقش میرم شنبه وقتی از بیمارستان اومدم خانه پرهام بهانه فرید را می گرفت و بابا بابا می گفت و ماشین فرید را تو حیاط نشان میداد که یعنی ماشینش هست پس بابا کو منم برای اینکه حال و هواش عوض بشه بردمش بیرون و رفتیم از یک سوپر مارکت خرید کنیم که پرهام با فروشنده وارد بحث شد

پرهام: عمو کیت کت بده، اسمامیز(اسمارتیز) بده ،بننی عروککی (بستنی عروسکی) بده و در نهایت لپش را کشید که یعنی لپ لپ بده

از تمام مواردی که خرید کرده بودیم فقط چند تا دونه اسمارتیز خورد و بقیه هم نصیب مامانش شد حالا به من میگن چراچاق شدی؟ دلیلش اینه چون وقتی همه اینها را من میخورم نباید ...

پروژه کذایی هم داره به آخراش میرسه و فکر کنم تا ۴ شنبه تمام بشه.

 

 

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 10:36 توسط مامان پرهام |

وای خدا جون کی این پروژه تمام میشه تا من چند ثانیه فرصت کنم و یک کمی وبلاگ خونی کنم و وبلاگ نویسی ...

از ۵ شنبه گذشته مدیر جدیدم یک پروژه گنده داده دستم و گفته تنهایی انجامش بده روزی هزار بار هم میاد میگه فرصت چندانی نیست باید تا هفته اول تیر تمام بشه و از ساعت ۸ تا ساعت ۱۵ فقط چشمم به کامپیوتره و دارم کار میکنم میرم خانه همش در مورد نتیجه گارم فکر میکنم تا سرانجام برسه من موهام میریزه

اما از پرهام گلم بگم که خیلی بامزه شده و با نوع حرف زدنش دل آدم را میبره و کلمات را با یک لهجه خاصی میگه که دلم میخوائ درسته قورتش بدم همیشه به من میگفت امانی یا همان زمانه و به باباش هم میگفت فرید و به مامان من هم می گفت مامان چند روزی هست که به باباش میگه اباب و به مامان من میگه مامی جی و آنقدر خوشگل میگه مامی جی که همش دوست دارم مامانم را صدا کنه و من گوش کنم و لذت ببرم.

با دایی مجردم میانه خیلی خوبی داره و اگه داییم خانه مامانم اینا باشه رابطه مراد و مریدی شدیدی بینشون حاکمه البته این را هم بگم که میانه پرهام با آقایان خیلی حسنه است و معمولا با خانمها مگه ازشون خیلی خوشش بیاد گرم بگیره و بهشون بگه خاله ولی معمولا اقایونی که نشناسه همه عمو هستند مگه اسماشون را بلد باشه که خیلی قشنگ صداشون میزنه

خرابکاریهای بانمکی میکنه که آدم وقتی میبینه دلش نمیاد دعواش کنه و فقط با یک جمله دفعه آخرت باشه از کنارش میگذره یکی از اونها دیشب بود که خانه مامانم رفته بود سراغ کابینت و لوبیا چیتی و نخود و لوبیا چشم بلبلی را با هم قاطی کرده بود و به قول خودش داشت پوف درست میکرد که رسیدم و دیدم بله شاهکار انداخته

برای از پوشک گرفتن پرهام و اینکه میگه مکرر من را ببرید دستشویی بردمش دکتر و بعد از معاینه داخلی گفت اصلا نذارید یبوست بگیره وغذا های ملین بدید تا کمتر اون حس را داشته باشه که شکر خدا الان خیلی بهتر شده و فقط شبها پنبه ریز میشه

هفته های اول تیر ماه همسر گلم باید بیمارستان بستری بشه تا معده اش را عمل کنه دیگه رفلاکس خیلی اذیتش میکرد و البته به صورت مادرزادی دریچه مری به معده نداره و دکتر رامین قدیمی هم بعد از خوردن دارو را بیش از این صلاح ندونست برامون دعا کنید

روز یکشنبه تولد شادونه جونه این روز را به خود موش موشیش و مامان شاپرکش تبریک میگم امیدوارم ۱۲۰ ساله بشی عروسک خوشگل و ملوس.

از اینکه نمی تونم زود زود بیام به خانه های شاد و قشنگتون و همراه تون بشم پوزش میخوام همیشه لبهاتون با شکوفه های خنده مزین باشه

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 7:55 توسط مامان پرهام |

سلام سلام هزار تا سلام به همه دوست های گلم که تو این چند روزی که نبودم تا به خانه هاشون سر بزنم حسابی دلم برای خودشون و نی نی های قشنگشون تنگ شده، وای که چقدر این تعطیلات خوب بود و بعد از گذشت دو ماه از شروع روزهای کاری در سال جدید ۵ روز متوالی "البته برای من که از یکشنبه نیامدم سرکار شد ۷ روز" با هم بودن یک صفای دیگه ای داشت. امیدوارم به همتون خوش گذشته باشه و حسابی از بودن کنار دلبنداتون لذت برده باشید

یکشنبه ۱۲ خرداد که عروسی مهسا جون دختر دایی عزیزم بود که خب منم دختر عمه و موندم خانه تا سر فرصت برم آرایشگاه و بتونم به موقع خودم و پرهام را آماده کنم جای همه شما خالی  عروسی خیلی خوبی بود پرهام  نهایت همکاری را با من کرد و از روی صندلی کنار من بلند نشد و خیلی پسر آرومی بود، دوشنبه هم که پاتختی بود که باز هم پرهام اونجا هم پسر بدی نبود و به خاطر طولانی شدن مدت زمان بودن اونجا آخر شب دیگه بهانه جویی می کرد ولی روی هم رفته پسر خوبی بود.

از این تعطیلات هم استفاده کردیم و رفتیم آذربایجان غربی- ارومیه  پیش پدر و مادر دوست داشتنی همسر بسیار عزیزم که خیلی بهمون خوش گذشت و حسابی این چند روز را با خواهرها و برادر فرید و خانواده هاشون بودیم و پرهام تا تونست اونجا آتیش سوزوند و حسابی اذیت کرد و همه جا را بهم ریخت حتما آنا جان امروز سخت مشغول تمییز کردن خانه است که پرهام با بقیه بچه ها اون را زیر رو کردند .

نمی دونم چرا پرهام برعکس سفر اصفهان که خیلی همکاری کرد و پسر خوبی بود تو این سفر یک لحظه ازمن جدا نشد و همش دوست داشت هر جا که میره یا هر کاری که میکنه من کنارش باشم شاید دلیل عمده اش گویش اونها بود یا لهجه شون که برای پرهام غریب بود و همین عامل باعث ناسازگاری بابچه های همسن و سال خودش شده بود. پرهام معمولا با بچه ها خیلی خوب کنار میاد و خیلی عاطفی و با احساس با اونها برخورد میکنه ولی اونجا بیشتر برای گرفتن اسباب بازی یا هر چیز دیگه ای از در خشونت وارد میشد و بچه ها را میزد و قلدر بازی در میاورد و کتک می زد تا به حال از پرهام من رفتار اینطوری ندیده بودم.

مشکل دیگه ای که این چند روز با پرهام داشتم و البته تا الان ادامه داره اینه که به شدت با پنبه ریز شدن مقابله میکنه و همش میخواد بره دستشویی و هیچ کاری داخل پنبه ریزش انجام نمی ده و پنبه ریزش خشک خشک تا وقتی نره دستشویی هیچ کاری انجام نمی ده جالب اینجاست که هر چند دقیقه یکبار هم میگه ج*ی*ش و وقتی هم میبرمش دستشویی کاری انجام نمیکنه و شاید از هر ۱۰ دفعه ای که میریم و میایم یک بار ج*ی*ش کنه، مامانایی که نی نی دارید میشه من را راهنمایی کنید که  چی کار باید کنم؟ آیا نیاز هست که با پزشکش مشورت کنم یا ازماش آدارا ببرمش یا نه ؟

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 8:25 توسط مامان پرهام |

گزارش تصویری از اصفهان

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 10:28 توسط مامان پرهام |