
ساعتها را هم گم کرده ام
اول از همه تبریکات صمیمانه به همه دوستان خوب و عزیزم که برنده جوایز پرشین بلاگ شدند و از اینکه نتونستم توی جشن همراهیشون کنم عذر می خوام امیدوارم همیشه موفق باشند.
خیلی گرفتارم و اصلا فرصت وبلاگ نویسی ندارم همینقدر میگم که آزمایش مادر همسری را گرفتیم و خیلی ناباورانه متوجه شدیم CEA tumor marker خونش از حد نرمال بالاتر است و از روز دوشنبه هفته قبل مرتب دنبال آزمایشات تکمیلی و آندوسکوپی، کلونسکوپی و ... هستیم. یک خط در میان هم میام سرکار.
تو این هاگیر واگیر پرهام هم با تمام تلاش آتش می سوزونه و بد قلقی می کنه و یک بند هم آویزون من شده و همه کارهاش را باید به همون نحو که میگه انجام بدم با اینکه قبلا تو خیلی از کاراش مستقل مستقل بود انگار انرژی منفی من بدون کم و کاستی به آن منتقل میشه و من تمام تلاشم را برای آوردن آرامش به خانه انجام می دهم ولی خب فرید هم که کلا آدم احساساتی و حساسیه و تو این مواقع شدیداً خودش را می بازه و باید همش در حال دلداری دادن همسری هم باشم .حق هم بهش می دم مادرش و کلی نگران، اون هم زیاد حوصله بازی با پرهام را تو این روزها نداره و همه توقعات پرهام را باید من پوشش بدم.
از لیلی مامان یونا هم عذر خواهی دو چندان می کنم که از راه دور اومدند و اصلا نشد ببینمش و میزبانشون باشم " لیلی جان روز جمعه چندین بار به تلفن همراهت زنگ زدم خاموش بود" دلم میخواست صدات را بشنوم دوست عزیزم.
تا بعد به درود
پرهام جون + گزارش تصویری جشنواره انار
امروز پسرم سه سال و سه ماه و سه هفته و سه روز است که مهمان کاشانه و آشیانه عشق ماست و چقدر این مدت برامون متفاوت با سالهایی است که هنوز فرزندی نداشتیم و گاه می اندیشم که چگونه آن چند سال اصلا خلایی از نبود فرزند احساس نمی شد و الان حال و هوایمان جور دیگری است و همه کارهایمان به سه نفر ختم می شود از نوع غذا خوردن، پوشیدن، حرف زدن و حتی تفریح کردنمان، اگر هم خلوت دو نفره ای هم باشد باز هم ردپایی بزرگ از اوست
پسرم، پاره وجودم، محبوبم، چراغ خانه و امیدم، من بیش از آنکه فکر کنی محتاج وجود توام و در نی نی چشمانت بی تاب تر از روزهای قبل، گاه دلم می خواهد زمان متوقف گردد و تو همیشه در همین قد و قواره در آغوشم بمانی و من مست از شراب وجودت گردم. پسر با احساسم آن لحظه که دستهای مخملینت را به دور گردنم حلقه می کنی و صورتم را می بوسی بدان که تمام نعمتهای دنیا را به من ارزانی داشتی و آن لحظه را با هیچ گوهری عوض نمی کنم.
سه سال و سه ماه و سه هفته و سه روزگیت مبارک.
خدا را شکر که اوضاع و احوال روبراه است و پرهام بعد از ظهرها با آنا جان دوتایی شرک می بینند و از گیر دادن به من زیاد خبری نیست.
روز جمعه رفتیم فرهنگسرای اشراق جشنواره انار و جای همه دوستان خالی بود،هوا بسیار مطبوع و از اون بهتر دیدن انواع و اقسام انارهایی بود که از شهرستانهای مختلف آورده بودند و من هم که عاشق انار کلی اونجا انار خوردیم و ۲۰ کیلویی هم خریدیم.
قبل از ورود به سالن انار نمایشگاهی هم از کلیه استانها که شامل خوراکی و صنایع دستی اون استان بود دایر کرده بودند که حسابی مورد استقبال واقع شده بود.
پرهام هم این وسط چند تا کتاب با تصاویر متحرک و کلی خوراکی جورو اجور خرید ولی دریغ از خوردن یک دونه از اونها ، تا بهش میگم خوراکیهایی که خریدی بخور میگه برای مامانم خریدم ببره اداره.
گزارش تصویری از جشنواره انار

















هفته های پر مهمان
از روز جهانی کودک بگم که برای پرهام با سلیقه خودش یک ماشین کنترل از راه دور و یک ماشین فولکس آبی خوش رنگ که دراش باز میشه خریدم.
با همکارم تصمیم گرفتیم که بریم نمایشگاه رسانه های دیجیتال اونم وسط هفته و تو ساعت اداری ، دو تا برگه ماموریت بردم تو اتاق آقای مدیر و گفتم داریم میریم مصلی تهران فرمودند برای چه کاری ؟ گفتم جهت تفرج و گفتند حالا چرا برگه ماموریت ، گفتم آخه زورم به رئیسم میرسه
جاتون خالی هم خوش گذشت و هم برای پرهام کلی سی دی آموزشی خریدم.
نمایشگاه رسانه های دیجتیال

روز پنج شنبه ۱۶ مهر دوست بابا فرید، عمو محمود همراه با خاله مرجان و محمد امین جون اومدند خونمون، عمو محمود رئیس یکی از پاسگاههای مرزی غرب کشور است و به مناسبت هفته نیروی انتظامی تهران مراسم داشتند و به خواهش ما همراه خانواده اومدند و دو روزی با هم بودیم. ولی متاسفانه پرهام با محمد امین به هیچ طریقی کنار نمی اومد. اول همه اسباب بازی هاش را آورد تا با محمد امین بازی کنه ولی خیلی زود پشیمان شد و دیگه کار به مشاجره فیزیکی رسید و با توجه به اینکه محمد امین از پرهام یکسال و یک ماهی بزرگتر بود و از نظر جثه هم خیلی درشت تر زورش به پرهام می رسید و پرهام هم به تلافی همه این کارها اجازه نمی داد اون به هیچ کدام از اسباب بازی های پرهام دست بزنه و خلاصه همش کشمکش بود و گریه و زاری از دو طرف که یکی داد میزد من این ماشین را می خوام و از اون طرف هم پرهام داد میزد که نمی دم.
پرهام وقتی عمو محمود با لباس فرم دید گفت وای این که پلیس و یک کم هم ترسید ولی عمو قول داد برای پرهام لباس نظامی بفرسته و یک عکس با کلاه عمو محمود.

روز جمعه بابا فرید هم برای اینکه یک کم تنش فروکش کنه پرهام را برد پارک و بعد ازظهر هم رفتیم دنبال عمو محمود و از مرکز همایشها رفتیم دربند و هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و فقط پرهام و عمو محمود با هم رفتند نتونستیم اونجا شام بخوریم و برگشتیم و دلتان نخواد رفتیم نزدیک اداره من و شام چیزبرگر . ماشروم برگر خوردیم.روز شنبه هم برگشتند به سمت سردشت .


از روز سه شنبه هم مهمانهایی که خیلی وقت منتظرشون بودیم اومدند" پدر و مادر همسری، عمه مریم و عمو فرخ و محمد جون و فاطمه کوچولو نی نی های عمه مریم" از چند روز قبل از اومدن مهمانهامون همش سعی می کردم در قالب قصه تعامل بین محمد و پرهام را زیاد کنم تا دوباره قصه هفته قبل تکرار نشه و پرهام با این بچه ها راحت کنار بیاد ولی مثل اینکه گوشزدها بدترش کرد و از لحظه ورورد جبهه گرفت و دعوا ها و ناسازگاریها خیلی شدیدتر شد و فرق در این بود که پرهام تجربه قبلی را هم داشت و به شدت مراقب بود کسی به اسباب بازی هایی که حتی بیش از یکسال است که تو بوفه اش بلا استفاده بوده دست نزنه.
محمد عمه مریم که برعکس پرهام بچه آرامی است حریف پرهام نمی شد و تو این درگیری ها همیشه مغلوب بود و من هم نمی تونستم کاری انجام بدم و فقط روزی n دفعه پرهام را می بردم تو اتاقش و براش توضیح می دادم که آنها مهمان هستند و چند روز دیگه میرند خونه شون و تو تنها می شی ولی زیاد فایده نداشت.
میانه پرهام با فاطمه کوچولو خیلی بهتر بود تا محمد جون، شبها هم فاطمه از دست مامانش فرار میکرد و میامد کنار پرهام می خوابید. هی ما بگیم دخترا ول کن نیستند شما ها بگید نه؟

یک روز هم با عمه مریم مشاجره لفظی میکرد و می گفت دیگه برید خونه تون اینجا هم شام خوردید هم ناهار ما دیگه جای خوابیدن نداریم بهتون بدیم. حالا خدا را شکر که من و خواهر شوهر خوبم خیلی میانه مون حسنه است وگرنه فکر میکرد من به پرهام یاد دادم که این حرفها را بزنه.
روز چهارشنبه هم پرهام با فاطمه و محمد رفتند پارک و اونجا فاطمه تو بدو بدو گوی میدان از این دو تا پسر ربوده بود و حسابی شیطنت کرده بود.

یک شب هم موقع شام درگیری برای اسباب بازیی که آنا جان برای پرهام سوغاتی اورده بود بالا گرفت و فرید هم در یک عملیات انتحاری همه اسباب بازی ها را جمع و به راه پله پشت بام انتقال داد و خلاصه گریه هر سه تا با هم بلند شد.

محمد، پرهام و فاطمه


خلاصه کلام پرهام در مهمان نوازی کتک کم نذاشت و حسابی اذیت کرد. روز جمعه که مهمانهامون رفتند به پرهام گفتم ببین تنها شدی دیگه نی نی ها رفتند و همبازی نداری گفت: من تنها نیستم تو را دارم، بابا را دارم، دایی محمد و دایی علی را دارم، مامانی را دارم و ...

مادر شوهر خوب و مهربونم را نگه داشتم تا ببریمش دکتر و چکآپ ،یک ذره هم فرید جون خودش را برای مامانش لوس کنه و یکی باشه که نازش را بکشه.

از اینکه نتونستم بهتون سر بزنم خیلی ببخشید چون یا نیامدم سرکار و یا اگر هم اومدم خیلی درگیر بودم.
روز جهانی کودک مبارک

سلام !تقویم داره ورق می خوره و ۱۶ مهرماه از راه میرسه و این روز مصادف است با روز جهانی کودک، روزی که در تمام جهان برای کودکان مراسمی برپا میشه و همه کودکان در انتظار دریافت هدیه ای هستند.می دونم در سرزمین خودمون هستند کودکان زیادی که روزهایست که لحظه شماری می کنند تا دست محبتی بر سرشان کشیده شود و اسباب بازی کوچکی شادی دلها یشان گردد.
دوستی از ژاپن بهم میگفت همه مدارس و مهد کودکها جشنهای ویژه و هدایای ویژه ای به بچه ها می دهند. ولی این روز تو ایران هنوز جا نیفتاده.

منم از طریق وبلاگ پرهام جون این روز را به همه نی نی های گل در کره زمین بخصوص به پسرم پرهام دلبندم و دوستای وبلاگی پرهام" سلوا،رزانا، دیبا، پرند، نارگل ،بهنیا و بهتاب، یاس و نیلوفر ،نیما، نیکان، هیژا، ارشیا، آرش، نازنین فاطمه و نازنین زینب، پگاه و پارسا، پریسا و پارسا، رژین، مزدا و مهرداد، بردیا، ماهان، نازنین سادات، ارشیا، هلیا، آرتا، سارا، ایلیا، علی، مهدی، طاها، مارتیا، آوین، یاسین و دانیال، ریحانه، مهدیار، یونا، تارا، پرنیان، فاطمه، صبا ،دل آرام،کیارش، آرین ، امیر رضا و علیرضا، عسل، کیان و کیارش، محمد مهدی، دانیال ، رومینا، فرنوش و فرجاد، محمد امین، مریم عمو درویشی، آنوش عمو آرش، ایمان عمو اصغر، ثنا ، بهار، پرهام کوچولو ..." از صمیم قلب تبریک می گم و از درگاه ایزد مهربانی سلامتی و شادی آرزومندم .

همیشه ایام دلهای کوچولو و مهربونتون با شادکامی و حلاوت لبهاتون با شیرینی همراه باشه.

خیلی دوستتون دارم و هزاران بوسه عشق را براتون هدیه می فرستم.
روزگاران ما در این مهر ماه پاییزی
پسر دانای من، نازنینم سه سال و سه ماه و سه روزه شدنت مبارک
فرصتی نیست تا بیام و زیاد بنویسم ولی خواستم گذری بر هفته ای که گذشت داشته باشم تا یادم نره که این گل پسرم چقدر بزرگ و آقا شده.
روز دوشنبه ۶ مهر پرهام را برای چکاپ بردیم مطب دکتر ناصری و خدا را شکر راضی بود و همون جا هم واکسن آنفولانزا را براش تزریق کردیم که مطب را که هیچ کل ساختمان پزشکان را روی سرش گذاشت. وقتی از ساختمان پزشکان بیرون اومدیم بردیمش خرید و بع سلیقه خودش کلی شکلات و آبنبات و بیسکویت خارجی خریدیم و از اون طرف هم رفتیم شام بیرون تا یادش بره که واکسن زده، ولی تا صبح از دست درد نالید و بهانه گرفت.
روز سه شنبه ۷ مهر روز آتش نشان بود و پرهام را بردم نزدیکترین مرکز آتش نشانی تا به قول خودش به عمو آتش نشان بگه : عمو روزت مبارک" ولی متاسفانه نیروهای اتش نشان ماموریت بودند و ما دست خالی برگشتیم.
این مطلب را می نویم تا پرهام یادش بمونه که روز جمعه ۱۰/۷/۸۸ چقدر من و بابا فرید را اذیت کرد و کار را به جایی راساند که مجبور شدم علی رقم میل باطنی از تنبیه بدنی استفاده کنم. روز جمعه روز نظافت خانه ما است و معمولا پرهام زیاد تو دست و پا نمیاد و پی کار خودش است ولی اون روز همش به پرو پای من پیچید و جار و جنجال کرد و جاروبرقی را خاموش و روشن کرد و اسپری active همه کاره را به سر و صورتش پاشید و هر چی تذکر داده شد فایده ای نداشت. تا اینکه مجبور شدم دست به کتک بشم و دو سه تا پشت دستش بزنم ولی توی دلم یک دنیا غوغا برپا بود و به شدت بهم ریخته و عصبی. بعد از کلی گریه بردم که دست و صورتش را بشورم از بس دم دستشویی بپر بپر کرد چانه اش را زد لب دستشویی و زبانش را با دو تا فک گاز گرفت و خون فواره زد و مگه خون بند میامد یک پارچ آب یخ را یواش یواش تو دهنش قرقره کردم تا خونش بند اومد. دیگه هیچ کاری نتونستم انجام بدم و همه کارام موند.
مدتها ست که پرهام میگه مهد کودکم را عوض کن و از این مهدم خوشم نمیاد و بعد از کلی این ور اونور رفتن مرکز مطالعه و خلاقیت را کشف کردم که برای بچه های 3سال به بالاست و برای روز 4شنبه وقت آزمون و مصاحبه دااده شده است به شرط آنکه پرهام کلیه آزمونها را بالای 89 کسب نماید می تونیم ثبت نامش کنیم. برامون دعا کنید تا سربلند بشیم.
از روز پنجشنبه مهمانهای عزیزمون از آذربایجان غربی به تهران میان و حسابی سرمون شلوغ میشه
تو پست بعدی حتما عکس میزارم
ماه مهر
همیشه ماه مهر برام یاد آور روزهای خوش محصلی و دانشجویی است که با ذوق و شوق خاصی خودم را برای اون آماده می کردم. امسال تمام تلاشم را کردم تا بتونم پرهام را ببرم تو یک مدرسه ابتدایی جشن شکوفه ها ولی ساعت و مراسم جشن با ساعت کاری من جور نشد.

اما بگم از پرهام که همش در حال خواندن آهنگهای خواننده " سا*سی*ما*نکن*" و بیشتر تیکه کلامهاش را از اون تقلید می کنه .
سی دی شرک را از بس دیدیم یک جورایی فکر می کنم شبیه اونا شدیم و پسرمون از ما پرنسس فیونا می خواد.کسی می دونه کجا می تونم برای پسرم یک پرنسس بخرم![]()
![]()

برای خرید لباسهای پاییزه رفتم خیابان بهار و به جای لباس پاییزه بیشتر لباسهای بافت زمستانی دیدم و یک سویشرت و یک بلوز و شلوار و یک بلوز تک را با چند دفعه بالا پایین رفتن خریدم.
پنج شنبه ای که گذشت آخرین پنج شنبه ای بود که همسری می اومد دنبالم و با هم می رفتیم خانه و از این هفته کلاسهاش شروع شده و دیگه ما هم یکجورایی درگیر شدیم. ولی عجب بارانی اومد اونروز .

عصر پنج شنبه پرهام را بردیم فروشگاه رفاه و دیگه اختیار پسری از دستمان به نوعی خارج شد و هر چی که دوست داشت با سلیقه خودش بر می داشت و داخل سبد میذاشت و ما هم فقط همراهیش می کردیم.

جمعه عصر هم رفتیم بهشت زهرا و پرهام چقدر زیبا و با یک حالت روحانی نشسته بود کنار قبر و دستش را گذاشته بود روی سنگ و لباش را تکان می داد.
دیروز هم با پیشنهاد خودش بردیمش آرایشگاه و موهاش را کوتاه کردیم و باز به درخواست خودش موهاش را رنگ آبی کردیم.




باید برم اتاق سرور احضار شدم تا بعد
عید سعید فطر مبارک
این چند وقت انقدر بی جون و حال بودم که توان کشیدن خودم را هم نداشتم و اصلا حس و حالی برای نوشتن نبود و همین که خودم را تا سر کار می کشاندم و برمی گشتم هنری بود در نوع خود بی نظیر.
امروز اداره محترمان به مناسبت پایان ماه رمضان به صرف صبحانه تحویلمون گرفتند و تو رستوران اداره ازمون پذیرایی مفصلی کردند که در نوع خودش دیدنی بود و تا ساعت ۹ مهمانی بودیم.
اما از پرهام بگم که خیلی فهمیده و دانا شده و دیگه راحت تر می تونم براش خیلی مسائل را توضیح بدم. با این همه استقلال به من بیش از اندازه وابسته است و دوست داره تو تمام کاراش من هم نقشی داشته باشم . خدا نکنه بابا فرید یک کم سر به سرش بذاره فورا بهش میگه :"من اذیت نکن من مامان دارم" و فورا صداش را بلند میکنه که مامان زمانه به دادم برس بابا داره من را انگولک می کنه.
حرفهای قلمبه سلمبه ای میزنه که شنیدنی است تا حرفی میشه میگه :"به امید خدا "،" مجددا انجام بده"، " اقلا برو سر جات بخواب"، " خیر پیش"،" ببخشید " و فورا هم جواب می ده " خدا ببخشه".
از شیطنتش بگم که به بی نهایت رسیده و از هر فرصتی برای شیطنت بهره می بره و دیگه خیلی نمونده جزء اخراجی های محل بشیم.
دستشویی رفتن پرهام به طور کامل مستقل شده و دیگه اصلا به من اجازه نمی ده باهاش برم ولی با نظارتهای دورادوری که دارم خیلی وسواسی عمل می کنه و دستهاش را هم خیلی تمییز میشوره.
از وقتی که لاک ماوالا براش میزنم چون طعمش خیلی تلخ دیگه دست تو دهنش نمی کنه و این یک کار هم از سرش افتاده.
برعکس سالهای قبل امسال جزء هتل مامان جای دیگه برای افطار نرفتیم و نه مهمانی دادیم همش افطار خانه بودیم حتی توان بیرون رفتن را هم نداشتیم.
روز عید فطر رفتیم سپهسالار و برای پرهام و بابا فرید کفش خریدیم و ناهار را هم رفتیم بیرون که جای همتون خالی خیلی خوش گذشت.
روز پنج شنبه بابا فرید زحمت کشید و پرهام را آورد اداره مامانش و کلی خوشحال و شاد شد که بالاخره این فتح را انجام داده ولی بخش را سرش گذاشت و بدون رودرواسی به همه اتاقها و پارتیشن ها سرک کشید و با همه همکارا خوش و بشی کرد و دیگه تو اتاق سرور خیلی نمونده رکها را از جاش برداره و ببریم خانه.
امشب هم عروسی پسر عمه عزیزم که از همین جا براش زندگی شاد شادی را آرزومندم.
داریم یک وب سایت جدید دانشگاهی طراحی می کنیم و از امروز هر روز از ساعت ۱۳تا ۱۵ باید برم جلسه تا به یک نتیجه برای طرح اولیه اش برسیم یک وب سایت شبیه دانشگاه yale ، تا چقدر بتونیم با امکانات ایران همانند سازیش کنیم.
از اینکه به وبلاگهای قشنگتان سر نزدم من را ببخشید فردا حتما میام.
اندر احوالات هفته ای که گذشت
چون باید برم سر کلاس و برای یک جمعی که همه خدای ادعا هستند در مورد نحوه استفاده از یک search engine صحبت کنم و با این صدای گرفته و آبریزش بینی چی می خوام بگم نمی دونم، نه powerpoint آماده دارم و می خوام online حرف بزنم از این همه اعتماد به نفس دارم می ترکم.![]()
![]()
روز پنج شنبه رفتیم عروسی و جای همه تون خیلی خالی خیلی خوش گذشت اول افطاری دادند که شامل چای و نان و پنیر و خرما و گردو و سبزی خوردن بود همراه با سوپ جو و شله زرد و زولبیا و بامیه ، که تا ساعت حدود 8:30 طول کشید تا میزها جمع شد و بعد هم مثل همه عروسی ها میوه و شیرینی روی میزها چیدند و یک خانم مولودی خوان با 5 تا دف زن اومدند مراسم شروع شد و 20 دقیقه ای در مدح ائمه خواند و بعد هم آهنگ های آن ور آبی که به صورت دخواستی گفته می شد و حسابی بزن و بکوب بود و بنده هم از اول تا اخر جزء ثابت و میدان دار بودم و خلاصه ساعت 10:30 میز شام را چیدند و دلتان نخواد بعد از اون همه حرکات موزون گرسنه بودم و حسابی خوردم ولی بر عکس بنده پرهام در رژیم مطلق بود فقط سه چهار تا لقمه نان و پنیر خورد و گفت سیر شدم تا فردا صبح، تا یادم نرفته بگم که داماد تو مجلس زنانه اصلا نیامد و فیلمبردار هم نداشتند.
روز جمعه پرهام وقتی از خواب بیدار شد آبریزش بینی داشت و من همش نگران بودم که نکنه حاد بشه ولی خدا را شکر تا شنبه قطع شد و تا الان گوش شیطون کر به خیر گذشته.
نمی دونم همه بچه ها اینطورن یا پرهام! خیلی حرف می زنه و سوال می پرسه و گاهی کار را به جایی می رسانه که من کم میارم و عصبی میشم. بعد از هر جمله اش یک دونه چیرا ؟ هست، چرا توی آش باید سبزی بریزیم؟چرا باید غذا بخوریم؟چرا باید بخوابیم؟ چرا تو می ری اداره و هزاران چرای دیگه ؟ که گاهی جوابهاش را از توی قوطی عطاری نمیشه پیدا کرد.
جدید علاقه زیادی به کلاس رفتن پیدا کرده و همش به من میگه من را ببر کلاس زبان، کلاس اسکیت، کلاس نقاشی ولی مهد کودک نبر! نمی دونم راست می گه یا زاییده ذهن خودشه ولی میگه اعظم جون مربی مهد من را زده ومن تنها نشستم روی فرش تو مهد و گریه کردم هیچ کس نیامد بوسم کنه، اشکام را پاک کنه و بغلم کنه. دنبال کلاس زبانی هستم که بشه مادر و بچه با هم تو کلاس بشینند شما دوستای عزیزم جایی را سراغ دارید؟
قربونت برم خدا جون نمی دونم باید چی کار کنم گاهی می برم از دست بد غذایی و غذا نخوردن پرهام، همش بهانه پشت بهانه که سیر شدم نمی خورم . چند روز پیش می گفت مامان: قلب من کجاست منم گفتم روی ران پات، پرسید معده من کجاست منم گفت روی کمرت، حال این را داشته باشید برای اینکه غذا نخوره دستش را میزاره روی کمرش و آه و ناله که معده ام درد میکنه و نمی تونم غذا بخورم.
پرهام مقلد بسیار خوبی است و هر کاری را که ببینه خیلی خوب با جزئیات به ذهنش می سپاره و برای همه توضیح میده نزدیک خانه امان یک فضای سبز هست که پرهام میره دو چرخه سواری و یک آقایی هم مسئول ابیاری و نگهداری از گلهاست و پرهام بهش میگه " بابا آبی" و هر وقت هم که برمیگردیم خانه جاروبرقی به دست بابا آبی میشه و گلهای روی فرش را آب میده و با قیچی وسایل دکتری شاخ و برگها را حرس میکنه و یک تاپ آبی هم داره می پوشه تا دیگه ظاهرش هم شبیه اون بشه
توی محله امان یک مغازه باز شده که انواع سبزی پاک کرده و شسته و ضد عفونی شده را در سبد های سفید خوشگل گذاشته و هر کس هر مقدار و از هر نوعی که بخواد بهش میده و خیلی ها همان جا میدند خرد کنه، گاهی ازش سبزی خورن اونم برای یکی دو وعده می خرم ، پرهام عاشق اون چرخ سبزی خردکن شده و هر شب میگه بریم سبزی بخریم و دوری بزنیم و برگردیم. این همه اسباب بازی داره پرهام ولی عاشق وسایل خانه است و با اونها حسابی سرگرم میشه
دیگه باید برم تا بعد