تبليغاتX
پرهام دلبندم

Lilypie

دوباره آمدیم

سلام به همه دوستای بسیار خوب و عزیز و دوست داشتنی و مهربونم، امیدوارم همیشه و همیشه دلهاتون شاد شاد و لبهاتون خندون باشه

بعد از یک غیبت طولانی دوباره فرصتی شد که بیام  و وبلاگ نویسی کنم و به وبلاگ شما گلهای زیبا سر بزنم، اما برم سر اصل مطلب و از این ۱۶ روز غیبتم بگم.

اول از همه دوستای گلم تشکر می کنم که از طریق وبلاگ یا SMS جویای حال شدند براشون آرزوی سلامتی دارم.

دوم از مادر همسری بگم که آندوسکوپی و کلو نسکوپی و ... انجام شد و خدا را شکر هیچ مشکلی نبود و دکتر معالج برای اطمینان یکبار دیگه آزمایش خون را تکرار کرد امیدوارم نتیجه آزمایش هم مشکلی نداشته باشه و همیشه سلامت باشند و روز یکشنبه بعد از 35 روزی که همیشه با هم بودیم مادرعزیز همسر برگشتند به شهر خودشون و جاشون خیلی خیلی خالیه و دلمون خیلی براش تنگ شده همیشه از خدا می خوام اگه یک روزی مادر شوهر شدم مثل مادر شوهر خودم سعه صدر و صبور باشم. مادر شوهر من آنقدر متین و خانم و بزرگوار و با گذشته که آدم را وادار به احترام گذاشتن می کنه تو این 7-8 سالی که عروسشون هستم هرگز ازش کوچکترین بی احترامی یا حرفی نشنیدم ، همیشه با احترام و محبت با عروس برخورد می کنه و همیشه با خرید هدایای مختلف سعی می کنه از عروس هاش تشکر کنه، گاهی وقتها  به بزرگواری مادر شوهرم حسودیم میشه .

اما برم سراغ پرهام و شاهکاراش.

از روزی که مادر همسری رفته مرتب سراغش را میگیره و میریم خانه فورا می پرسه پس آنا جان کجاست؟ بابا او را برده دکتر ؟ وقتی هم بهش میگم رفته خانه شون میگه چرا اینجا نماند دلیل بزرگش هم اینه که همبازی پرهام تو خانه بود با هم توپ بازی، پلیس بازی و ... می کردند و هر روز هم یک لپ لپ  آناجان براش می خرید.

پرهام این روزها به خاطر سرما و آلودگی هوا کمتر بیرون میره و بیشتر سعی می کنم یکجوری سرگزمش کنم و بیشتر با هم کتاب می خونیم و سی دی می بینیم و نقاشی می کنیم.

خدا را شکر حافظه پرهام تو حفظ شعر خیلی قویه و کافیه که یک شعر را براش یکبار بخونم 70 -80 درصد را حفظ میشه، تو این مدتی که آنا جان تهران بودند فرصتم برای پرهام کمتر بود و گاهی وقتها می دیدم کتابهای شعرش را گذاشته جلوش و از روی تصاویر کتاب شعر اون صفحه را درست درست می خونه و من فقط ذوق زده می پرم و بغلش می کنم و هزار ماچ از روی صورت پرتقالیش می کنم.

تو همین ماه یک سرمای کوچولو خورد که خدا را شکر چیز حادی نبود و بعد از 2 روز خوب خوب شد، البته از خودم واگیر شد و مرتب بهم می گفت " چرا مباظب خودت نیستی که من مریض بشم"

همچنان شرک 1 تا 3 تو خانه ما دیده میشه و از بس سی دی های شرک را دیده پرهام تصمیم گرفته با من ازدواج کنه و همش میگه بیا با هم عروسی کنیم بریم شهر خیلی خیلی دور

پرهام را بردیم آرایشگاه تا موهاش را کوتاه کنیم آنقدر از آقای سلمانی سوال کرد که بیچاره کم مونده بود موهاش را بکشه، از آرایشگاه اومدیم بیرون بهش میگم پسر زشته من چطوره ؟ میگه همه میگن من شکل توام، قیافه ام خیلی دیدنی بود . فرید گفت تا تو باشی بهش هر حرفی را نزنی!

یکی از شاهکارهای پرهام تو این هفته بعد از گذشت بیش از یکسال که دیگه میره دستشویی و ج*ی*ش میکنه روی مبل خانه مامانم اینها ج*ی*ش کرده بود و داد مامانم را درآورده و قرار شده دوشنبه بیان مبلها را ببرند برای تعویض رویه و شستشوی داخلی! تو را خدا چه خرجی گذاشت روی دستم.

خدا را شکر که آرامش خانه به پرهام هم منتقل شد و دیگه از بد قلقی هاش خبری نیست چز حاضر جوابی های بی حد و اندازه و حرفهایی که در حد خودش نیست.

همش دوست داره بره مهمانی و با افراد خیلی بزرگتر از سنش هم کلام بشه و این برای من جای نگرانی است که باید چه جوری باهاش برخورد کنم که رفتارش درست بشه و در حد سنه خودش باشه.

تاب بازی یکی از بازیهای مورد علاقه پسری ست و هر شب بیش از یکساعت باید باباش تابش بده و غیر از اون را هم قبول نداره

فردا چهارمین سالگرد فوت بابای خوب و مهربونمه دلم میخواست خیلی حرفها اینجا بنویسم و از بابای خوبم بگم ولی دوست ندارم باعث رنجش دوستام بشم فقط میگم " بهترین بابای دنیا، بابای مهربون و فهیمم، هنوز هم حضورت تو زندگیم خیلی پررنگه و هنوز هم مثل قبل تو خیلی کارها ازت مشورت میگیرم و تو جوابم را می دی و کمکم می کنی، همیشه بالاترین جایگاه قلبم مال توست و هیچ کس جای اون را نمی گیره " دختری که عاشقانه پدرش را دوست داشت و دوست داره و دوست خواهد داشت منم بابا!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 10:7 توسط مامان پرهام |

ساعتها را هم گم کرده ام

سلام به همه دوستای خوب و مهربون و عزیز و دوست داشتنی

اول از همه تبریکات صمیمانه به همه دوستان خوب و عزیزم که برنده جوایز پرشین بلاگ شدند و از اینکه نتونستم توی جشن همراهیشون کنم عذر می خوام امیدوارم همیشه موفق باشند.

خیلی گرفتارم و اصلا فرصت وبلاگ نویسی ندارم همینقدر میگم که آزمایش مادر همسری را گرفتیم و خیلی ناباورانه متوجه شدیم CEA tumor marker خونش از حد نرمال بالاتر است و از روز دوشنبه هفته قبل مرتب دنبال آزمایشات تکمیلی و آندوسکوپی، کلونسکوپی و ... هستیم. یک خط در میان هم میام سرکار.

تو این هاگیر واگیر پرهام هم با تمام تلاش آتش می سوزونه و بد قلقی می کنه و یک بند هم آویزون من شده و همه کارهاش را باید به همون نحو که میگه انجام بدم با اینکه قبلا تو خیلی از کاراش مستقل مستقل بود انگار انرژی منفی من بدون کم و کاستی به آن منتقل میشه و من تمام تلاشم را برای آوردن آرامش به خانه انجام می دهم ولی خب فرید هم که کلا آدم احساساتی و حساسیه و تو این مواقع شدیداً خودش را می بازه و باید همش در حال دلداری دادن همسری هم باشم .حق هم بهش می دم مادرش و کلی نگران، اون هم زیاد حوصله بازی با پرهام را تو این روزها نداره و همه توقعات پرهام را باید من پوشش بدم.

از لیلی مامان یونا هم عذر خواهی دو چندان می کنم که از راه دور اومدند و اصلا نشد ببینمش و میزبانشون باشم " لیلی جان روز جمعه چندین بار به تلفن همراهت زنگ زدم خاموش بود" دلم میخواست صدات را بشنوم دوست عزیزم.

تا بعد به درود

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 13:10 توسط مامان پرهام |

پرهام جون + گزارش تصویری جشنواره انار

سلام به همه دوستان مهربون و دوست داشتنی امیدوارم دومین ماه پاییز را شاد شاد شروع کرده باشید و تا آخرین روزهای این ماه گرمای دلهاتون بر سردی این فصل غلبه کند.

امروز پسرم سه سال و سه ماه و سه هفته و سه روز است که مهمان کاشانه و آشیانه عشق ماست و چقدر این مدت برامون متفاوت با سالهایی است که هنوز فرزندی نداشتیم و گاه می اندیشم که چگونه آن چند سال اصلا خلایی از نبود فرزند احساس نمی شد و الان حال و هوایمان جور دیگری است و همه کارهایمان به سه نفر ختم می شود از نوع غذا خوردن، پوشیدن، حرف زدن و حتی تفریح کردنمان، اگر هم خلوت دو نفره ای هم باشد باز هم ردپایی بزرگ از اوست

پسرم، پاره وجودم، محبوبم، چراغ خانه و امیدم، من بیش از آنکه فکر کنی محتاج وجود توام و در نی نی چشمانت بی تاب تر از روزهای قبل، گاه دلم می خواهد زمان متوقف گردد و تو همیشه در همین قد و قواره در آغوشم بمانی و من مست از شراب وجودت گردم. پسر با احساسم آن لحظه که دستهای مخملینت را به دور گردنم حلقه می کنی و صورتم را می بوسی بدان که تمام نعمتهای دنیا را به من ارزانی داشتی و آن لحظه را با هیچ گوهری عوض نمی کنم.

سه سال و سه ماه و سه هفته و سه روزگیت مبارک.

خدا را شکر که اوضاع و احوال روبراه است و پرهام بعد از ظهرها با آنا جان دوتایی شرک می بینند و از گیر دادن به من زیاد خبری نیست.

روز جمعه رفتیم فرهنگسرای اشراق جشنواره انار و جای همه دوستان خالی بود،هوا بسیار مطبوع و از اون بهتر دیدن انواع و اقسام انارهایی بود  که از شهرستانهای مختلف آورده بودند و من هم که عاشق انار کلی اونجا انار خوردیم و ۲۰ کیلویی هم خریدیم.

قبل از ورود به سالن انار نمایشگاهی هم از کلیه استانها که شامل خوراکی و صنایع دستی اون استان بود دایر کرده بودند که حسابی مورد استقبال واقع شده بود.

پرهام هم این وسط چند تا کتاب با تصاویر متحرک و کلی خوراکی جورو اجور خرید ولی دریغ از خوردن یک دونه از اونها ، تا بهش میگم خوراکیهایی که خریدی بخور میگه برای مامانم خریدم ببره اداره.

گزارش تصویری از جشنواره انار

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 9:23 توسط مامان پرهام |

هفته های پر مهمان

سلام به همه دوست جونای عزیزم و مهربونهای دنیای زیبای وبلاگی! امیدوارم روزهای زیبای پاییزی براتون مثل رنگهای این ماه خوش رنگ ترین روزها باشه.

از روز جهانی کودک بگم که برای پرهام با سلیقه خودش یک ماشین کنترل از راه دور و یک ماشین فولکس آبی خوش رنگ که دراش باز میشه خریدم.

با همکارم تصمیم گرفتیم که بریم نمایشگاه رسانه های دیجیتال اونم وسط هفته و تو ساعت اداری ، دو تا برگه ماموریت بردم تو اتاق آقای مدیر و گفتم داریم میریم مصلی تهران فرمودند برای چه کاری ؟ گفتم جهت تفرج و گفتند حالا چرا  برگه ماموریت ، گفتم آخه زورم به رئیسم میرسه

جاتون خالی هم خوش گذشت و هم برای پرهام کلی سی دی آموزشی خریدم.

نمایشگاه رسانه های دیجتیال

 

روز پنج شنبه ۱۶ مهر دوست بابا فرید، عمو محمود همراه با خاله مرجان و محمد امین جون اومدند خونمون، عمو محمود رئیس یکی از پاسگاههای مرزی غرب کشور است و به مناسبت هفته نیروی انتظامی تهران مراسم داشتند و به خواهش ما همراه خانواده اومدند و دو روزی با هم بودیم. ولی متاسفانه پرهام با محمد امین به هیچ طریقی کنار نمی اومد. اول همه اسباب بازی هاش را آورد تا با محمد امین بازی کنه ولی خیلی زود پشیمان شد و دیگه کار به مشاجره فیزیکی رسید و با توجه به اینکه محمد امین از پرهام یکسال و یک ماهی بزرگتر بود و از نظر جثه هم خیلی درشت تر زورش به پرهام می رسید و پرهام هم به تلافی همه این کارها اجازه نمی داد اون به هیچ کدام از اسباب بازی های پرهام دست بزنه و خلاصه همش کشمکش بود و گریه و زاری از دو طرف که یکی داد میزد من این ماشین را می خوام و از اون طرف هم پرهام داد میزد که نمی دم.

پرهام وقتی عمو محمود با لباس فرم دید گفت وای این که پلیس و یک کم هم ترسید ولی عمو قول داد برای پرهام لباس نظامی بفرسته و یک عکس با کلاه عمو محمود.

روز جمعه بابا فرید هم برای اینکه یک کم تنش فروکش کنه پرهام را برد پارک و بعد ازظهر هم رفتیم دنبال عمو محمود و از مرکز همایشها رفتیم دربند و هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و فقط پرهام و عمو محمود با هم رفتند نتونستیم اونجا شام بخوریم و برگشتیم و دلتان نخواد رفتیم نزدیک اداره من و شام چیزبرگر . ماشروم برگر خوردیم.روز شنبه هم برگشتند به سمت سردشت .

از روز سه شنبه هم مهمانهایی که خیلی وقت منتظرشون بودیم اومدند" پدر و مادر همسری، عمه مریم و عمو فرخ و محمد جون و فاطمه کوچولو نی نی های عمه مریم" از چند روز قبل از اومدن مهمانهامون همش سعی می کردم در قالب قصه تعامل بین محمد و پرهام را زیاد کنم تا دوباره قصه هفته قبل تکرار نشه و پرهام با این بچه ها راحت کنار بیاد ولی مثل اینکه گوشزدها بدترش کرد و از لحظه ورورد جبهه گرفت و دعوا ها و ناسازگاریها خیلی شدیدتر شد و فرق در این بود که پرهام تجربه قبلی را هم داشت و به شدت مراقب بود کسی به اسباب بازی هایی که حتی بیش از یکسال است که تو بوفه اش بلا استفاده بوده دست نزنه.

محمد عمه مریم که برعکس پرهام بچه آرامی است حریف پرهام نمی شد و تو این درگیری ها همیشه مغلوب بود و من هم نمی تونستم کاری انجام بدم و فقط روزی n دفعه پرهام را می بردم تو اتاقش و براش توضیح می دادم که آنها مهمان هستند و چند روز دیگه میرند خونه شون و تو تنها می شی ولی زیاد فایده نداشت.

میانه پرهام با فاطمه کوچولو خیلی بهتر بود تا محمد جون، شبها هم فاطمه از دست مامانش فرار میکرد و میامد کنار پرهام می خوابید. هی ما بگیم دخترا ول کن نیستند شما ها بگید نه؟

یک روز هم با عمه مریم مشاجره لفظی میکرد و می گفت دیگه برید خونه تون اینجا هم شام خوردید هم ناهار ما دیگه جای خوابیدن نداریم بهتون بدیم. حالا خدا را شکر که من و خواهر شوهر خوبم خیلی میانه مون حسنه است وگرنه فکر میکرد من به پرهام یاد دادم که این حرفها را بزنه.

روز چهارشنبه هم پرهام با فاطمه و محمد رفتند پارک و اونجا فاطمه تو بدو بدو گوی میدان از این دو تا پسر ربوده بود و حسابی شیطنت کرده بود.

یک شب هم موقع شام درگیری برای اسباب بازیی که آنا جان برای پرهام سوغاتی اورده بود بالا گرفت و فرید هم در یک عملیات انتحاری همه اسباب بازی ها را جمع و به راه پله پشت بام انتقال داد و خلاصه گریه هر سه تا با هم بلند شد.

محمد، پرهام و فاطمه

خلاصه کلام پرهام در مهمان نوازی کتک کم نذاشت و حسابی اذیت کرد. روز جمعه که مهمانهامون رفتند به پرهام گفتم ببین تنها شدی دیگه نی نی ها رفتند و همبازی نداری گفت: من تنها نیستم تو را دارم، بابا را دارم، دایی محمد و دایی علی را دارم، مامانی را دارم و ...

مادر شوهر خوب و مهربونم را نگه داشتم تا ببریمش دکتر و چکآپ ،یک ذره هم فرید جون خودش را برای مامانش لوس کنه و یکی باشه که نازش را بکشه.

از اینکه نتونستم بهتون سر بزنم خیلی ببخشید چون یا نیامدم سرکار و یا اگر هم اومدم  خیلی درگیر بودم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 9:46 توسط مامان پرهام |

روز جهانی کودک مبارک

 

سلام !تقویم داره ورق می خوره و ۱۶ مهرماه از راه میرسه و این روز مصادف است با روز جهانی کودک، روزی که در تمام جهان برای کودکان مراسمی برپا میشه و همه کودکان در انتظار دریافت هدیه ای هستند.می دونم در سرزمین خودمون هستند کودکان زیادی که روزهایست که لحظه شماری می کنند تا دست محبتی بر سرشان کشیده شود و اسباب بازی کوچکی شادی دلها یشان گردد.

 دوستی از ژاپن بهم میگفت همه مدارس و مهد کودکها جشنهای ویژه و هدایای ویژه ای به بچه ها می دهند. ولی این روز تو ایران هنوز جا نیفتاده.

منم از طریق وبلاگ پرهام جون این روز را به همه نی نی های گل در کره زمین بخصوص به پسرم پرهام دلبندم و دوستای وبلاگی پرهام" سلوا،رزانا، دیبا، پرند، نارگل ،بهنیا و بهتاب، یاس و نیلوفر ،نیما، نیکان، هیژا، ارشیا، آرش، نازنین فاطمه و نازنین زینب، پگاه و پارسا، پریسا و پارسا، رژین، مزدا و مهرداد، بردیا، ماهان، نازنین سادات، ارشیا، هلیا، آرتا، سارا، ایلیا، علی، مهدی، طاها، مارتیا، آوین، یاسین و دانیال، ریحانه، مهدیار، یونا، تارا، پرنیان، فاطمه، صبا ،دل آرام،کیارش، آرین ، امیر رضا و علیرضا، عسل، کیان و کیارش، محمد مهدی، دانیال ، رومینا، فرنوش و فرجاد، محمد امین، مریم عمو درویشی، آنوش عمو آرش، ایمان عمو اصغر، ثنا ، بهار،  پرهام کوچولو ..." از صمیم قلب تبریک می گم و از درگاه ایزد مهربانی سلامتی و شادی آرزومندم .

همیشه ایام دلهای کوچولو و مهربونتون با شادکامی و حلاوت لبهاتون با شیرینی همراه باشه.

خیلی دوستتون دارم و هزاران بوسه عشق را براتون هدیه می فرستم.

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ساعت 12:17 توسط مامان پرهام |

روزگاران ما در این مهر ماه پاییزی

سلام و صد سلام به همه دوستان گلم

پسر دانای من، نازنینم سه سال و سه ماه و سه روزه شدنت مبارک

فرصتی نیست تا بیام و زیاد بنویسم ولی خواستم گذری بر هفته ای که گذشت داشته باشم تا یادم نره که این گل پسرم چقدر بزرگ و آقا شده.

روز دوشنبه ۶ مهر پرهام را برای چکاپ بردیم مطب دکتر ناصری و خدا را شکر راضی بود و همون جا هم واکسن آنفولانزا را براش تزریق کردیم که مطب را که هیچ کل ساختمان پزشکان را روی سرش گذاشت. وقتی از ساختمان پزشکان بیرون اومدیم بردیمش خرید و بع سلیقه خودش کلی شکلات و آبنبات و بیسکویت خارجی خریدیم و از اون طرف هم رفتیم شام بیرون تا یادش بره که واکسن زده، ولی تا صبح از دست درد نالید و بهانه گرفت.

روز سه شنبه ۷ مهر روز آتش نشان بود و پرهام را بردم نزدیکترین مرکز آتش نشانی تا به قول خودش به عمو آتش نشان بگه : عمو روزت مبارک" ولی متاسفانه نیروهای اتش نشان ماموریت بودند و ما دست خالی برگشتیم.

این مطلب را می نویم تا پرهام یادش بمونه که روز جمعه ۱۰/۷/۸۸ چقدر من و بابا فرید را اذیت کرد و کار را به جایی راساند که مجبور شدم علی رقم میل باطنی از تنبیه بدنی استفاده کنم.  روز جمعه روز نظافت خانه ما است و معمولا پرهام زیاد تو دست و پا نمیاد و پی کار خودش است ولی اون روز همش به پرو پای من پیچید و جار و جنجال کرد و جاروبرقی را خاموش و روشن کرد و اسپری active همه کاره را به سر و صورتش پاشید و هر چی تذکر داده شد فایده ای نداشت. تا اینکه مجبور شدم دست به کتک بشم و دو سه تا پشت دستش بزنم  ولی توی دلم یک دنیا غوغا برپا بود و به شدت بهم ریخته و عصبی. بعد از کلی گریه بردم که دست و صورتش را بشورم  از بس دم دستشویی بپر بپر کرد چانه اش را زد لب دستشویی و زبانش را با دو تا فک گاز گرفت و خون فواره زد و مگه خون بند میامد یک پارچ آب یخ را یواش یواش تو دهنش قرقره کردم تا خونش بند اومد. دیگه هیچ کاری نتونستم انجام بدم و همه کارام موند.

مدتها ست که پرهام میگه مهد کودکم را عوض کن و از این مهدم خوشم نمیاد و بعد از کلی این ور اونور رفتن  مرکز مطالعه و خلاقیت را کشف کردم که برای بچه های 3سال به بالاست و برای روز 4شنبه وقت آزمون و مصاحبه دااده شده است به شرط آنکه پرهام کلیه آزمونها را بالای 89 کسب نماید می تونیم ثبت نامش کنیم. برامون دعا کنید تا سربلند بشیم.

از روز پنجشنبه مهمانهای عزیزمون از آذربایجان غربی به تهران میان و حسابی سرمون شلوغ میشه

تو پست بعدی حتما عکس میزارم

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 10:13 توسط مامان پرهام |

ماه مهر

سلام و صد سلام به همه دوستان مهربان و دوست داشتنی دنیای مجازی! امیدوارم فصل زیبا و رنگارنگ پاییز فصلی پر از نشاط و شادی براتون باشه من که عاشقه این فصل هستم و از این فصل را خیلی دوست دارم.

همیشه ماه مهر برام یاد آور روزهای خوش محصلی و دانشجویی است که با ذوق و شوق خاصی خودم را برای اون آماده می کردم. امسال تمام تلاشم را کردم تا بتونم پرهام را ببرم تو یک مدرسه ابتدایی جشن شکوفه ها ولی ساعت و مراسم جشن با ساعت کاری من جور نشد.

پرهام در اداره مامان

اما بگم از پرهام که همش در حال خواندن آهنگهای خواننده " سا*سی*ما*نکن*" و بیشتر تیکه کلامهاش را از اون تقلید می کنه .

پرهام در رستوران سپید و سیاه 

سی دی شرک را از بس دیدیم یک جورایی فکر می کنم شبیه اونا شدیم و پسرمون از ما پرنسس فیونا می خواد.کسی می دونه کجا می تونم برای پسرم یک پرنسس بخرم

برای خرید لباسهای پاییزه رفتم خیابان بهار و به جای لباس پاییزه بیشتر لباسهای بافت زمستانی دیدم و یک سویشرت و یک بلوز و شلوار و یک بلوز تک را با چند دفعه بالا پایین رفتن خریدم.

پنج شنبه ای که گذشت آخرین پنج شنبه ای بود که همسری می اومد دنبالم و با هم می رفتیم خانه و از این هفته کلاسهاش شروع شده و دیگه ما هم یکجورایی درگیر شدیم. ولی عجب بارانی اومد اونروز .

پرهام تو مانتوی مامانش

عصر پنج شنبه پرهام را بردیم فروشگاه رفاه و دیگه اختیار پسری از دستمان به نوعی خارج شد و هر چی که دوست داشت با سلیقه خودش بر می داشت و داخل سبد میذاشت و ما هم فقط همراهیش می کردیم.

جمعه عصر هم رفتیم بهشت زهرا و پرهام چقدر زیبا و با یک حالت روحانی نشسته بود کنار قبر و دستش را گذاشته بود روی سنگ و لباش را تکان می داد.

دیروز هم با پیشنهاد خودش بردیمش آرایشگاه و موهاش را کوتاه کردیم و باز به درخواست خودش موهاش را رنگ آبی کردیم.

باید برم اتاق سرور احضار شدم تا بعد

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 10:20 توسط مامان پرهام |

عید سعید فطر مبارک

سلام به همه دوستای خوبم، روزهای زیبای پاییزی در آخرین روزهای فصل تابستان بهتون خیلی خوش بگذره .امیدوارم روزگاران بر وفق مرادتان باشه و از ماه مبارک رمضان بهترین بهره را برده باشید، نماز و روزه هاتون قبول و عیدتان مبارک.

این چند وقت انقدر بی جون و حال بودم که توان کشیدن خودم را هم نداشتم و اصلا حس و حالی برای نوشتن نبود و همین که خودم را تا سر کار می کشاندم و برمی گشتم هنری بود در نوع خود بی نظیر.

امروز اداره محترمان به مناسبت پایان ماه رمضان به صرف صبحانه تحویلمون گرفتند و تو رستوران اداره ازمون پذیرایی مفصلی کردند که در نوع خودش دیدنی بود و تا ساعت ۹ مهمانی بودیم.

اما از پرهام بگم که خیلی فهمیده و دانا شده و دیگه راحت تر می تونم براش خیلی مسائل را توضیح بدم. با این همه استقلال به من بیش از اندازه وابسته است و دوست داره تو تمام کاراش من هم نقشی داشته باشم . خدا نکنه بابا فرید یک کم سر به سرش بذاره فورا بهش میگه :"من اذیت نکن من مامان دارم" و فورا صداش را بلند میکنه که مامان زمانه به دادم برس بابا داره من را انگولک می کنه.

حرفهای قلمبه سلمبه ای میزنه که شنیدنی است تا حرفی میشه میگه :"به امید خدا "،" مجددا انجام بده"، " اقلا برو سر جات بخواب"، " خیر پیش"،" ببخشید " و فورا هم جواب می ده " خدا ببخشه".

از شیطنتش بگم که به بی نهایت رسیده و از هر فرصتی برای شیطنت بهره می بره و دیگه خیلی نمونده جزء اخراجی های محل بشیم.

دستشویی رفتن پرهام به طور کامل مستقل شده و دیگه اصلا به من اجازه نمی ده باهاش برم ولی با نظارتهای دورادوری که دارم خیلی وسواسی عمل می کنه و دستهاش را هم خیلی تمییز میشوره.

از وقتی که لاک ماوالا براش میزنم چون طعمش خیلی تلخ دیگه دست تو دهنش نمی کنه و این یک کار هم از سرش افتاده.

برعکس سالهای قبل امسال جزء هتل مامان جای دیگه برای افطار نرفتیم و نه مهمانی دادیم همش افطار خانه بودیم حتی توان بیرون رفتن را هم نداشتیم.

روز عید فطر رفتیم سپهسالار و برای پرهام و بابا فرید کفش خریدیم و ناهار را هم رفتیم بیرون که جای همتون خالی خیلی خوش گذشت.

روز پنج شنبه بابا فرید زحمت کشید و پرهام را آورد اداره مامانش و کلی خوشحال و شاد شد که بالاخره این فتح را انجام داده ولی بخش را سرش گذاشت و بدون رودرواسی به همه اتاقها و پارتیشن ها سرک کشید و با همه همکارا خوش و بشی کرد و دیگه تو اتاق سرور خیلی نمونده رکها را از جاش برداره و ببریم خانه.

امشب هم عروسی پسر عمه عزیزم که از همین جا براش زندگی شاد شادی را آرزومندم.

داریم یک وب سایت جدید دانشگاهی طراحی می کنیم و از امروز هر روز از ساعت ۱۳تا ۱۵ باید برم جلسه تا به یک نتیجه برای طرح اولیه اش برسیم یک وب سایت شبیه دانشگاه yale ، تا چقدر بتونیم با امکانات ایران همانند سازیش کنیم.

از اینکه به وبلاگهای قشنگتان سر نزدم من را ببخشید فردا حتما میام.

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 9:55 توسط مامان پرهام |