
سلام به همه دوستای خوب و مهربون دنیای زیبای وبلاگستان، سال نو مبارک
سالی سرشار از سعادت، سرور، سلامتی، سروری، سربلندی، سرافرازی و سرخوشی را در کنار هفت سین زیبای آریایی برایتان از درگاه یزدان بی همتا و یکتای جهانبان خواستارم.
اینم عکس هفت سینی که محل کارمون جلوی درب ورودی چیده است.


بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخههای شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمهی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمهها و دشتها
خوش بحال دانهها و سبزهها
خوش بحال غنچههای نیمهباز
خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بحال جام لبریز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامهی رنگین نمیپوشی بکام
بادهی رنگین نمیبینی به جام
نقل وسبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است؛
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ…
آخرین روزهای سال 88
تقویم های تک برگی پرهام به صورت لمینت حاضر شد و خیلی خوشگل و چشم گیر از اب دراومد و خیلی خواهان پیدا کرده تقویم های چهار برگی هم فردا تحویل میشه پرهام که می گفت همه را بزنیم به در و دیوار تا خانه پر از پرهام بشه





تا بعد به درود
فقط 2 هفته ....
از دو هفته پیش بگم که پرهام ترشحات پشت حلقیش همراه با آلرژی شروع شد و دوباره ما را راهی دکتر کرد که خدا را شکر با خوردن شربت آموکسی کلاو مشکل بعد از سه روز حل شد و سرفه هاش قطع شد.
۵ و ۱۰ اسفند پرهام موسسه راه آینده نخبگان آزمون داشت و هنوز یک مرحله اش باقی مونده و گفتند سال ۸۹ جواب استعداد یابی اش مشخص می شود. از شما که چه پنهان فکر کنم پرهام مکانیک بشه چون عاشق کارهای تعمیراتی ماشینه و دست به آچارش هم حرف نداره



پرهام را قبل از عروسی بردم آرایشگاه تا موهاش را مرتب بشه آنقدر با آرایشگر حرف زد که دیگه آن آرایشگاه ما را راه نمی ده و برای عید باید فکر آرایشگاه دیگه ای باشم.

روز ۵ شنبه ۱۰ روز پیش داشتم کارام تند تند انجام می دادم و وسایل را تو کابینت می چیدم که از بد روزگار در کابینت افتاد روی پام و دادم تا هفت تا خانه برد. خلاصه همراه با من پسری هم کلی اشک ریخت و همدردی کرد و درد امان بر همسری هم کلاس داشت و هنوز نرسیده بود خلاصه رفتیم دکتر گفت احتمال شکستگی است و باید گچ بگیرید. شنبه با همون درد اومدم سرکار و به توصیه بندگان خدا رفتم انرژی درمانی که به ۲۰ دقیقه نرسید تمام دردش رفت و خیلی هم زود ورمش خوابید این شعور کیهانی هم در نوع خودش بی نظیره! ( همکارم همون خاله ریحانه داره من را برای رفتن به کلاسهای شعور کیهانی وسوسه میکنه)
مادرشوهر مهربونم یک هفته ای مهمانمون بودند و پنج شنبه شب برگشتند وای که چقدر جاشون خالیه و دلمون براش یک ریزه شده، کلی ما را شرمنده کردند و برامون سوغاتی و عیدی آوردند.
روز چهارشنبه شب میلاد حضرت رسول (ص) عروسی پسرعمه ام حمید بود که خیلی بهمون خوش گذشت ولی پرهام نذاشت حتی برای ثانیه ای از جام بلند شم و می گفت تو نباید برقصی، و خلاصه با هزار ترفند و هزار وعده و وعید اجازه برای ۵ دقیقه صادر شد و مامانم و مادر شوهرم هر کاری کرد تا پرهام را نگه دارند موفق نشدند و من هم دلم نیامد تا تو عروسی اشک پسرم دربیاد و بی خیال شدم، بابا فرید هم هرکاری کرد نتونست پرهام را ببره تو قسمت مردانه و می گفت:" اگه من برم پیش بابام مامانم می رقصه". اینم از ماجراهای من و پرهام.




رفتم داروخانه رامین و یک سری لوازم آرایشی خریدم چشمتون روز بد نبینه که جمعه شب توسط پرهام تاراج شد و ما فقط صاحب پوسته هاش شدم.


عکسها را براتون فردا می زارم کابل دوربین همراهم نیست ببخشید.
تقویم، ساعت و ...
دوست جونهای خوبم، گروه هنری کفشدوزک وابسته به شرکت داده پژوهان پروشان داره برای سال ۱۳۸۹ اقدام به چاپ تقویم با عکس نی نی ها به صورت تک صفحه ای ( ۳۰۰۰تومان)، تقویم ۴ صفحه ای سیمی(۵۰۰۰ تومان)، ساعت دیواری در مدلهای مختلف( از ۵۰۰۰ تا ۸۰۰۰ تومان) و پک( تقویم تک برگی، تقویم چهار برگی و ساعت دیواری مدل TV ) با قیمت ۱۳۰۰۰ تومان کرده است. کیفیت کارشون خیلی عالیه. اگر تمایل دارید تا برای گلهای خوشگل خانه اتان سفارش بدید با شماره تلفن ۶۶۵۶۴۴۲۲ یا ۶۶۹۲۰۴۰۳ سرکار خانم زحمتکار تماس بگیرید. جهت تخفیف هم حتما بگید از وبلاگ مامان پرهام هستید.
نمونه عکس پرهام

اندازه و شکل ساعت







شماره حساب بانک سامان شعبه آفریقا= ۱-۳۱۳۶۲۹-۸۰۰-۸۰۱
شماره حساب = ۶۴۹۳-۰۳۱۳-۸۶۱۲-۶۲۱۹
به نام لیلا زحمتکار
تقویم کلیه صفحات (A3 (۴۰*۲۹
اندازه ساعت 14 inch
تقویم ها با هر یک از عکسها و تم های موجود و یا به دلخواه شما قابل ویرایش می باشد.
email leila zahmatkar = l.zahmatkar@gmail.com
منم برای پرهام و همکارام برای نی نی هاشون سفارش دادیم حاضر بشه حتما میزارم.
تا بعد به درود
سپندار مذگان (ولنتاین ایرانی)
اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق وجود داشته است!
جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 4 روز پس از والنتاين فرنگي است! اين روز "سپندارمذگان" يا "اسفندارمذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندارمذ لقب ملي زمين يعني گستراننده، مقدس، فروتن است. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است .در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند که با نام آن روز و ماه تناسب داشت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ يا اسفندارمذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندارمذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.

سپندارمذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل شود.
این روز را به همسر خوبم،بهترین دوست و یار و یاور زندگیم، عشقم، امیدم تبریک میگم امیدوارم همیشه تنت سالم و سایه ات بالای سر من و پسرمون باشه.
دوستت داریم.
بعداً نوشت: پرهام به شدت سرما خورده و تب شدید داره و سرفه می کنه، خدایا خودت همه بچه ها را در پناه لطف و مهربونیت حفظ کن و پسر کوچولوی شیرین زبون من را هم شفا بده که نمی تونم ناراحتی و مریضیش را ببینم.
به قول مامان آقا موش موش موشک :" درد و بلاهات به سرم"
گزارش تصویری از پرهام
سلام به همه دوستای خوبم! طبق قولی که داده بودم گزارش تصویری مفصلی از پرهام ارائه کردم

کماندوی کوچولو

پرهام سر پست نگهبانی از خستگی نشسته

پرهام مکانیک با جک ماشین مامان



آماده برای رفتن به رادیولوژی

جوایز پرهام قبل از عکس معده

اگر نیاز به هرگونه تعمیرات در منزل دارید با ما تماس بگیرید

پرهام و پارک روی های زمستانی



پلیس خانه ما

مهندس کوچولو

از هجرت بازگشتیم!
بگذریم از مشکلات و درگیری های کاری که تو این ۲-۳ هفته داشتم که به نوعی هم خیلی مشکلات مراکز تابعه فاش شد و آدمایی که تو مدت عمرشون ۵ تا کتاب تخصصی ورق نزده اند و از این ور و اون ور مدیر شدند حالشون گرفته شد و این افشاگری ها باعث شد بنده هم زیر سوال برم که تو چرا به این آدما گیر دادی و براشون گزارش رد کردی؟ که من هم گفتم دفعه آینده من را نبرید و یک آدم بع بعی را ببرید تا هر کس هر چی میگه بگه چشم. اینم خلاصه ای از وضعیت بنده در هفته های گذشته.
۱۰بهمن ۴۳ ماهگی پسرم بود که وقتی از ماموریتم بر می گشتم براش یک کیلو Baskin Rabines از هر طعم و مزه ای ۲ تا Scope گرفتم تا یک جورایی با هم جشن بگیریم.
تولد دیبای عزیزم بود که حتی نشد به مامانشون زنگ بزنم و تبریک تلفنی بگم ولی با تاخیر زیاد می گم که دیبا جونم تولدت مبارک 120 ساله بشی عزیزم.
اما از پرهام بگم که تو این مدت حسابی باج گیر شده و برای اینکه من دیر تر از همیشه می رسیدم خانه کلی سفارش و خرده فرمایش و ... داشت و حق سکوت هم می گرفت.
از چند ماه قبل برای پرهام یک دکتر فوق تخصص گوارش وقت گرفته بودیم تا از وجود رفلاکس معده مطمئن بشیم که از شانس بد همون روز که وقت دکتر داشتیم پرهام به تب و بیرون روی شدید مبتلا شد و با حالی نه چندان مساعد راهی مطب دکتر شدیم، در معاینات بالینی مشخص شد به عفونت روده دچار شده و نیاز به آنتی بیوتیک نداره و با پلانتاژل و مایعات مشکل حل میشه. ولی برا ی اطمینان از رفلاکس آزمایش خون و عکس از معده نوشت که آزمایش خون تو بیمارستان مهر انجام دادیم و ۱۳/۱۱ هم وقت عکس معده داره که خدا کنه به خیر بگذره.
اما از شیرین زبونی های پرهام بگم که خیلی دوست داره بابا بشه و هر چیزی هم که براش می خرم فورا میگه مامان من خراب نمی کنم نگه می دارم وقتی بابا شدم بدم به نی نی ام.
یک روز که خیلی شیطنت می کرد و ورجه ورجه های غیر قابل کنترل، و من هم همش بهش می گفتم نکن می افتی دست و پا و سرت می شکنه . شروع به گریه کرد که تو چرا من و دعوا می کنی نمی ذاری من بازی کنم منم بغلش کردم و گفتم عزیزم تو امانتی هستی که خدا به من و بابا فرید داده و باید خیلی مراقب تو باشیم تا اتفاقی برات نیفته. حالا از اون روز تا الان هر جا میره میگه من " یادگاری خدا هستم"
تو این هفته ها که من درگیر بودم یک روز که بابا زنگ زده بود تا حالش را بپرسه گریه کرده بود که حوصله ام سر رفته و من دلم پارک می خواد و روز چهارشنبه ۳۰ دی بابا بعد از امتحان دانشجوهاش زود برگشته بود و پرهام را برده بود دنیای شادی و تا ساعت ۵ عصر اونجا بودند و حسابی هم بهش خوش گذشته بود.
روز پنجشنبه هم من وقتی رسیدم خانه دیدم هوا خوبه او را بردم پارک محله مون و ۲-۳ ساعتی بازی کرد طوری شده بود که دیگه نمی تونست روی پاهاش وایسته وقتی رسیدیم خانه از ساعت ۵ تا ۸ شب بیهوش بود.
تو این مدت براش یک قطار بزرگ که روی ریل راه میره و تولید دود می کنه، یک ست کامل پلیس همراه با دو تا کلت و دستبند، یک ماشین کامیون بزرگ که صداش بسی گوش خراش است، یک ست کامل ابزار آلات مکانیکی همراه با یک جعبه ابزار و خرده ریزهای دیگه خرید های پسرمون بوده. نا گفته نموند که جک ماشینم را هم بهشون دادم تا ابزار آلاتش کامل شود.
یک کار بزرگ هم که موفق به انجام شدم گرفتن شیشه از پرهام بود و دیگه قانع شده که باید شیر را فقط با لیوان و نی بخوره این را نوشتم تا یادش باشه تا سه سال و ۶ ماه و ۱۶ روزگیش شیر را با شیشه می خورده و بعد هم شیشه شیرش را با دیدن یک گربه که دستش زیر ماشین له شده بود و در پارک به دنبال غذا می گشت و نمی تونست غذا بخوره هدیه داد تا بتونه شیر بخوره.
دلم برای همه وبلاگها و وبلاگ خونی خیلی تنگ شده تو این مدت مواقع ناهار اگه wireless اذیت نمی کرد فقط اومدم خوندم ولی حتی نشد ردی از خودم به جا بذارم.
کابل دوربین همراهم نیست پست بعدی فقط عکس میزارم.
تا بعد به درود
سلام به همه دوستان مهربون و دوست داشتنی، امیدوارم حال و احوال همه تون خیلی خوب باشه و روزگارانتان بر وفق مراد.
به شدت درگیر کارهای اداری و ماموریت تا ۱۲ بهمن هستم و بعد شاید بتونم یک کمی سرم را بچرخانم.تو هفته گذشته ۲-۳ روزی به شدت پرهام بیرون روی داشت و من هم خانه نشین. خلاصه یک کم بهتر شده و امروز هم از صبح بهانه گیری که مامانم نره سره کار و بمونه خانه و دیگه نره سر کار.
اگه فرصت کنم تو این بین میام و سر می زنم و می نویسم. تا بعد



